رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهي بجز گريز برايم نمانده بود اين عشق آتشين پر از درد بي اميد در وادي گناه و جنونم كشانده بود رفتم كه داغ بوسه پر حسرت ترا با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم رفتم ‚ مگو ‚ مگو كه چرا رفت ‚ ننگ بود عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما از پرده خموشي و ظلمت چو نور صبح بيرون فتاده بود يكباره راز ما رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم در لابلاي دامن شبرنگ زندگي رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان فارغ شوم ازكشمكش و جنگ زندگي من از دو چشم روشن و گريان گريختم از خنده هاي وحشي طوفان گريختم از بستر وصال به آغوش سر هجر آزرده از ملامت وجدان گريختم اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز ديگر سراغ شعله آتش زمن مگير مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش در دامن سكوت بتلخي گريستم نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم
+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت11:13توسط دانیال حیدری |
|
نوشتن از تو رپ رپ سم اسبی است بر پشت بامی که بر آن به جای باران / بمب منفجر می شود گرفتن مچ پای آهویی است که در سبقت گرفتن از چطور دویدن در دهان سگ هاری / اگر نپرد / له می شود درست زیر چرخ های اتوبوس / یا و با نوشتن از تو / خب ! درست اگر بنویسم فردا درست روی پوست خربزه ساعت که روی ساعت پنج صبح / درست زنگ درست اگر بزند / خب ، درست ! تو فقط از سه چار شقه شدن من فقط از دست و پا زدن من / و تو از / فقط از / و خیابان که از وسط چند شیر گرسنه می گذرد بگذریم ! پنج سال از هر چطور که بگذریم / گذشت و ما در دهان شیر و روی دم مار بافتنی ها را بافتیم پشت کول انداختیم و روزهای از نو از نو آمده اند / از فقط که می آیند از نیمکتی که روی کول غول از سوراخ های چتری که به جای قطرات باران و عشق روی زمین در کمین ما چه قدر قوز می کند ؟ از سر بریده هم آنقدرهای چه قدر در مجلس عاشقان هم که نمی رقصم خمیازه ؟ / بکش / تا بکشم کشیدن از طرف تو مرا در ته ساعتی می چسباند که عقربه هایش عنقریب از نیش زدن می افتند با دم اسب هم فرضا که روی زمین کشیده شوم از هر طرف دیدار تازه تا چند دقیقه ی قبل از نیامده ای از وسط چند شیر گرسنه فقط از هر چه طور می گذرد بگذریم با این همه این همهمه در نوشتن از تو هست که مرا هم قدری مست می کند / و هم کمی دیوانه خب ! تو بگو ! ما را که برد خانه ؟ تو ؟ یا سوسک سیاه کوچولو ؟
ازسایت آوای آزاد
+نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت18:14توسط دانیال حیدری |
|
خوش به حال چشمه ها و دشتها خوش به حال دانه ها و سبزه ها خوش به حال غنچه های نیمه باز خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز خوش به حال جام لبریز ازشراب خوش به حال آفتاب ؛
ای دل من، گرچه در این روزگار جامه رنگین نمیپوشی به کام باده رنگین نمیبینی به جام نقل و سبزه در میان سفره نیست جامت از آن می که میباید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار گر نکوبی شیشه غم را به سنگ هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ...
+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت15:27توسط دانیال حیدری |
|