تبليغاتX
آسمون عاشقی

آسمون عاشقی

عشقی _هنر ی_رمانتیک

هر چه بود همين بود، نه دروغ بود و نه خيال...

 

هر چه بود باريدن باران بود و خيال سبك شدن اين بغض.

 

رؤيا را در واقعيت حل كردن و نوشيدن جرعه اي بيتابي.

 

دل بستن به نگاهي باراني و صدايي صبور.

 

مسح دستاني كه هميشه داغ بود از بودن.

 

هر چه بود داشتن نگاهت بود و باز هم دلتنگي.

 

هر چه بود همين بود...

 

تو مي داني چه شد كه من ماندم و اين همه سكوت؟

 

تو مي داني چه شد كه من ماندم و اين همه دلتنگي؟

 

تو مي داني چه شد كه من ماندم و اين همه نبودن ِ تو؟

 

تو مي داني چه شد كه من ماندم و اين همه سرگرداني؟

 

تو مي داني چرا هر چه اين نگاه ميبارد، اين بغض سبك نمي شود؟!

 

چقدر گفتم اينهمه بي نشان شدن دلتنگ ترم مي كند؟

 

چقدر گفتم اينهمه زمزمه نبودن بيتاب ترم مي كند؟

 

من گفتم اما تو باور نكردي.

 

دلتنگ تر شدم...

 

بيتاب تر شدم...

 

بعد هم من ماندم و خودم!

 

من ماندم و اين همه فراموشي ِ گاه و بيگاهي كه به نگاهت چنگ مي اندازد!

 

من ماندم و...

 

بگذريم!

 

نمي دانم چرا هميشه براي گرفتن سهممان دير مي رسيم!

 

هميشه وقتي مي رسيم كه ديگر هيچ نمانده جز حسرت!

 

نمي دانم من دير رسيدم يا تو زود رفتي!

 

تنها مي دانم من وقتي رسيدم كه ديگر هيچ نمانده بود از تو و من به همان هيچ قانع!

 

من به همان هيچ قانع و تو...

 

آخ كه نمي داني لحظه هاي نداشتنت چه با من كردند!

 

چقدر آغوش به روي ستاره ها گشودم تا پنهاني عطر تو را برايم بياورند.

 

چقدر آبي آسمان را به صداقت ابرها قسم دادم كه نازنين را به ياد تو بيندازد.

 

چقدر عطر باران را به نسيم ها سپردم تا نشاني از من برايت باشد.

 

نمي داني چقدر مي ترسيدم دلت را تنگ كنم.

 

مي ترسيدم بگويم نيازمندت هستم و تو صدايم را نشنوي.

 

مي دانستم از كهنگي نگاهم همه را خوانده بودي!

 

مي دانستم مي دانستي سرشارم از تو، اما سكوت مي كردي!

 

پرواز مي شدي در خيالم و من باز مي ترسيدم بيشتر دلتنگت كنم.

 

اما تو حتي از ترساندن من نمي ترسيدي!

 

حتي از بغض نگاهم نمي ترسيدي!

 

حتي از نداشتنم نمي ترسيدي!

 

و من... باز دلتنگ تر مي شدم...

 

بيتاب تر مي شدم...

 

باز هم من مي ماندم و خودم!

 

من مي ماندم و لمس هميشگي نداشتنت!

 

من مي ماندم و پايان قصه!

 

كار از كار گذشته است...باورت مي شود؟!

 

باورت مي شود قصه تمام شده باشد و نگاه هميشه منتظر من هم.

 

تو مانده باشي و يك دنيا بي خيالي سرد كه تن لرزان خيالت را رنجور كند.

 

تو مانده باشي و يك دنيا توجيهتو مانده باشي و يك دنيا دروغ.

 

تو مانده باشي و يك دنيا خيالات پوچ.

 

باورت مي شود، قصه تمام شده باشد و تو مانده باشي و هيچ؟

 

باورت شود!

 

قصه تمام شد!!!

 

 تو ماندي و هيچ!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 18:23  توسط دانیال حیدری   | 

لحظه های مستمند پای عابرها سلام

                                                    لحظه های ناب بی همتا سلام

لحظه های بیست وپنجمین شب ا ردی بهشت

                                                       خاطرا ت خوب ودختری شیدا سلام

نغمه های کودکانه لای دفترهای من

                                                      یاد سرخ درس ومشق وخط نا خوانا سلام                          ازدحام خاطرات تلخ وخون آلود جنگ        

                                                           سفره های شام پرزداغ بی بابا سلام

نوجوان شوخ وشنگ ومست ونا آرام                                                   

                                                           بیقرار غمزه های گرم وبس گیرا سلام

لیل کرد نوعروس خواب بی تعبیر یار

                                                                  نا خوشی روز هجر دختری تنها سلام

مرگ عشوه گر رها در انتظارت مانده است

                                                                 التهاب سرد گور تنگ ونا پیدا سلام 

                                                      صدیقه تکاپو ( رها )

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 18:15  توسط دانیال حیدری   | 

سلام تنها بهانه برای زنده ماندن

وقتی که تو نیستی مرگ رویای قشنگیست

برایت نگفتم که صبحها از خواب با بوسه ای نرم بر پیشانیت تو رو از خواب بلند میکنم وموهات رو شونه میزنم  عاشقانه میبوسمت و دستاتو میگیرم تا با هم روز رو شروع کنیم  ظهرها برات نهار میکشم از هرآنچه که دوست داری و عصر دست در دست تو خیابانهای عاشقی را قدم میزنم

شباهنگام در بسترت قصه ی  عشق رو در گوشت زمزمه میکنم و تورو بدست رویاهایت میسپارم

برات نگفتم که در خیالم در آغوشت میکشم و دردلتنگیهایم سر م رو بر روی شونه ات میگذارم وهای های گریه میکنم

عکس تورو در خیالم به زیباترین حالت قاپ گرفته ام و تو در اون تصویر رویایی عاشقانه خندیده ای

خاطراتمان را با هم بودن و درکنار هم بودنمان را در ذهنم مرور می کنم  اضطزاب ها استرس ها خنده های الکی گریه های راستکی

یادت میاد خاطرات اولین روزی رو که راز دلمون رو بهم گفتیم ونرد عشق باختیم ومن اسیر چشمان زیبا و لبخند محوت شدم

گفتی برام گریه کن همه برای من گریه کردن گفتی تو قلبت از سنگه گفتی تو چشمات خشکه و احساس نداری ولی نبودی که ببینی در نبودنت خون گریه کردم

نمیدونم میدونی که چقدر بی تو تنهام چقدر نمیدونم میدونی که وقتی یک لحظه به نبودنت در کنارم فکر میکنم چه حالی میشم

تو آخرین سرود زندگی یه مردی یه مرد تنها و غریب بی یار ویاور تو این برهوت لم یزرع هستی تو اومدی تا دوباره به من زندگی بدی ودادی

 

حالا چند وقته که  دیگه احساس میکنم منو نمیخوای دیگه احوالم رو نمیگیری دیگه شبا نمیای تو خوابم دیگه برام دعا نمیکنی دیگه نمیخوای بیام سر راهت دیگه نمیخوای  ..........................

ولی اینو بدون تا زنده هستم و جون در بدن دارم تورودوست دارم چون دوست داشتنی هستی تو رو میپرستم چون پرستیدنی هستی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 16:12  توسط دانیال حیدری   | 

خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»
خدا جواب داد....
« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»
«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»
«اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند»
«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....
سپس من سؤال کردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»
« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»
«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»
« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»
« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است»
« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند»
« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»
« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند»
باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»
و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»
خدا لبخندی زد و گفت...
«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم»
« همیشه»

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 15:38  توسط دانیال حیدری   | 

بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یک سکو ساکت بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی
 ما واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمی دونیم ولی در عین حال تا وقتی که چیزی رو دوباره به دست نیاریم نمی دونیم چی رو از دست دادیم
 اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی تضمینی بر این نیست که او هم همین کار رو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اینکه عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه این طور نشد خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده
 در عرض یک دقیقه میشه یک نفر رو خرد کرد در یک ساعت میشه یکی رو دوست داشت و در یک روز میشه عاشق شد ، ولی یک عمر طول می کشه تا کسی رو فراموش کرد
 دنبال نگاهها نرو چون می تونن گولت بزنن، دنبال دارایی نرو چون کم کم افول       می کنه ، دنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یه روز تیره رو روشن کرد ، کسی رو پیدا کن که تو رو شاد کنه
دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که می خوای اونو از رویات بکشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش کنی
 رویایی رو ببین که می خوای ، جایی برو که دوست داری ، چیزی باش که می خوای باشی ، چون فقط یک جون داری و یک شانس برای اینکه هر چی دوست داری انجام بدی
 آرزو می کنم به اندازه ی کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی ، به اندازه کافی بکوشی تا قوی باشی
 به اندازه کافی اندوه داشته باشی تا یک انسان باقی بمونی و به اندازه کافی امید تا خوشحال بمونی
 همیشه خودتو جای دیگران بذار اگر حس می کنی چیزی ناراحتت می کنه احتمالا دیگران رو هم آزار می ده
 شادترین افراد لزوما بهترین چیزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو می برن
 شادی برای اونایی که گریه می کنن و یا صدمه می بینن زنده است ، برای اونایی که دنبالش می گردن و اونایی که امتحانش کردن ، چون فقط اینها هستن که اهمین دیگران رو تو زندگیشون می فهمن
 عشق با یک لبخند شروع میشه با یک بوسه رشد می کنه و با اشک تموم می شه ،‌ روشنترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده شکل می گیره ، نمیشه تا وقتی که دردها و رنجا رو دور نریختی توی زندگی به درستی پیش بری ،
 وقتی که به دنیا اومدی تو تنها کسی بودی که گریه می کردی و بقیه می خندیدن ، سعی کن یه جوری زندگی کنی وقتی رفتی تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن

براتون آرزوی موفقیت دارم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 15:34  توسط دانیال حیدری   | 

عشق چيست ؟
عشق دانش است . دانش و فرهنگ است توامان و آن كس كه از اين دو بي بهره است تواناي عشق ورزيدن ندارد عشق دلپذير ترين جهان بيني آدمي است آن جهان بيني نجيب و جليل كه از آغاز تاريخ انسان تا كنون جانهاي شيفته بسياري براي بر پاداشتن جهاني شايسته و بايسته ي آن كوشيدند و جان باختند براي :
روزي كه كمترين سرود بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان
برادريست
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه اي است و قلب براي زندگي بس است

عشق فروتن است عشق فروتني است از ياد نبريم كه درسرتاسر زندگي خود هرگاه به انسان والايي شايسته ي عشق برخورده ايم نخستين خصلت برجسته اي كه در او يافته ايم فروتني او بوده است و هر قدر درجه ي دانش و فرهنگ وي بالاتر به همان نسبت فروتني او نيز افزونتر است
پس عشق را با اين نخستين خصلت بزرگ و خجسته مي توان بازشناخت عشق نيكي است عشق همه ي نيكي هاي جهان را در خود جمع دارد و به همين سبب نيرومند است به سبب همين نيرومندي است كه مهربان و ايثارگر است و به عكس دمي به اين سنگين دلان و ستمكارگان افسار گسيخته ي سرتا سر جهان بنگريد كه سنگين دلي و ستمكارگي آنان به رغم نيرومندي ظاهريشان حاصل ضعف و پلشتي آنهاست
 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 15:21  توسط دانیال حیدری   | 

 

               

                                    ویژه ولنتاین      بهترین خاطره عمرم با این تصویر

                                  

ویژه ولنتاین               

                       

 

                            

                    

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 15:9  توسط دانیال حیدری   | 

        ولنتاین

قبل از هرگونه بحثی روز ولنتاین رو به همه ی کسانی که

مهر ورزی میکنند و عاشقانه عشق میورزند تبریک میگم

یه پیشنهاد دارم ما چرا باید با هزاران سال سابقه یتمدن

ایرانی آریایی و هزار و چهارصد سال سابقه ی اسلامیت

نباید یه روز رو که با مناسبت های خودمون و با فرهنگ

 خودمون همخوانی داشته باشه رو بعنوان روز مهر ورزی وعشق انتخاب  نکنیم

مگه در قانون اهورایی ما سه اصل اساسی پندار نیک کردار نیک

وگفتار نیک محور عشق به انسانها نیست ومگه دراسلام ما

پیغمبرمون (صلوات الله وسلام علیه ) پیامبر مهر ورحمت نیست

پس چرا باید یه روز از فرهنگ بیگانه روز مهر ورزی باشه ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 21:10  توسط دانیال حیدری   | 

 

         

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 18:53  توسط دانیال حیدری   | 

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
 می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید حال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند باد وصال
 ناله می لرزد
می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من


از تو ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب ‚ خوینن دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

 

فروغ فرخزاد

www.avayeazad.com

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 18:50  توسط دانیال حیدری   | 

ای عشق! چه زود بی پناهت کردیم

آلوده ی  تهمت  گناهت  کردیم

دیدیم که از شهر تو را می رانند

از دور فقط فقط نگاهت کردیم

ماه (1)

 

بانو کشید بر سر خود چادری

بانوی عشق بانوی اردیبهشت و ماه

 

این شعر را ادامه بده تا به ایستگاه

تا می رسی درست سر یک چهار راه

 

بعدا بپیچ سمت خیابان خاطره

این راه را ادامه گر چه اشتباه

 

این راه را ادامه بده! هی برو!برو!

اصلا نایست پشت سرت را نکن نگاه

 

این راه را را ادامه بده می رسی به شعر

این شعر را ادامه بده می رسی به ماه

 

ابری سیاه خیمه زده روی ایستگاه

باران رسیده زودتر از ما به وعده گاه

 

 

ماه (2)

 

 

بعد از سلام عرض شود خدمت شما

ما نیز آدمیم بلا نسبت شما

 

بانوی من زیاد مزاحم نمی شوم

یکعمر داده است دلم زحمت شما

 

باور کنید باز همین چند لحظه پیش

با عشق باز بود سر صحبت شما

 

اما!هنوز هم که هنوز است به دلم

سر میزند زنی به قد و قامت شما

 

انگار سالهاست که کوچیده ای وما

بر دوش می کشیم غم غربت شما

 

ما درد خویش را به خدا هم نگفته ایم

تا نشکنیم پیش کسی حرمت شما

 

من بیش از این مزاحم وقتت نمی شوم

بانو خدا زیاد کند عزت شما

 جلیل صفر بیگی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 18:48  توسط دانیال حیدری   | 

یه شب در اوج غم وغصه عزیز دلم یه شعری رو با اون صدای آسمونیش برام خوند که خاطره ی اون شعر و لحن آهنگین وملکوتی اون صدا تا آخر عمر با منه هرچند اونشب این شعر جگرم رو به آتیش کشید ولی الان برام تبدیل به یه خاطره ی دوست داشتنی شده

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه اندوه می کارد

مو سپید آخر شدی ای برف

تا سرانجامم چنین دیدی

در دلم باریدی... ای افسوس

بر سر گورم نباریدی

چون نهالی سست می لرزد

روحم از اندوه تنهایی

می خزد در ظلمت قلبم

وحشت دنیای تنهایی

دیگرم گرمی نمی بخشی

عشق،ای خورشید یخ بسته

سینه ام صحرای نومیدی ست

خسته ام،از عشق هم خسته

بعد از او دیگر چه می جویم؟

بعد از او دیگر چه می پایم؟

اشک سردی تا بیفشانم

گور گرمی تا بیاسایم

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه اندوه می کارد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 18:40  توسط دانیال حیدری   | 

                      

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 16:4  توسط دانیال حیدری   | 

اینجا حلبچه است

صدای بمب، نفیر مرگ، جغرافیای سکوت

هفت هزار سال راه آمده ام

هفت هزار بار مرده ام

هفت هزار بار پرسیده ام

و پاسخ نشنیده ام

هفت هزار بار سرود آزادی سر داده ام

و بر چکاو بلند آرزوهایم ایستاده ام

این جا کردستان است

چند روزی به طراوت عید نمانده است

و ما هفت سین عید را

به عشق آنان که در انتظار نوروز

 اسفند را به لبخند گورهای بی نشان پیوند داده اند

در این مکان چیده ایم

باشد که در بهشت

هفت سین عیدشان در برابر چشمان خدا

سبز سبز چیده شده باشد.

  صدیقه تکاپو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 13:41  توسط دانیال حیدری   | 

شاید تا همین 5-6 ماه پیش من معنی واقعی عشق رو نمی دونستم سرم بکا رخودم گرم بود وهمیشه یه داغ افسوس ویه اندوه بزرگ کنج دلم جای داشت که خدایا چرا من تنها م و چرا تو هفتا آسمون یه ستاره ندارم که بیاده من نور افشانی کنه و منم بتونم شبای تنهاییم ستارم رو صدا کنم و باهاش درد دل کنم باهاش گریه کنم با بهش بگو بخند داشته باشم .

دلم میخواست کسی رو داشته باشم که نگاهش که دستاش که قلبش که روحش ماله من باشه و بتونم از عمق جان بهش بگم دوست دارم .

سرم رو رو شونه اش بذارم و وقتی دلم گرفت های های گریه کنم دستاش رو بگیرم و با هم خیابون عاشقی رو قدم بزنیم .

دلم میخواست مثل یه مرد پشتوانه ی یکی باشم و دل کسی به من قرص باشه که من تکیه گاهش باشم و بتونه بهم امیدوار باشه برای ادامه مسیرسبز عاشقی .

تا اینکه یه روز از روزهای سبز خدایه فرشته ای سر راهم قرار گرفت وبا اولین لبخندش یه نور امیدی رو تابوند به کنج تاریک وخلوت قلبم اون فرشته اومد و قلبم رو تسخیر کرد اومد و مثل عیسی روح حیات رو دمید تو کالبد مرده ی تن من و من احساس کردم که در اون روز گرم تابستان تازه متولد شد م و معنی زندگی رو تازه فهمیدم .

اون فرشته الان با منه و من و اون همدیگه رو عاشقونه می پرستیم و هر روز روزمون رو با سلام به هم و شروع می کنیم و درآخر شب با شب بخیری گرم و به امید روز خوشی در فردا به هم شب بخیر میگیم .

و من فهمیدم که زیباترین نعمت خدا به انسان همانا عشقست و دعای اینست که خدایا به دوستانت مزه ی ناب شراب عشق را بنوشا ن

                                             آمین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 13:29  توسط دانیال حیدری   | 

آن شب که بوی زلف تو با بوسه نسیم
 مستانه سر به سینه مهتاب می گذاشت
 با خنده ای که روی لبت رنگ می نهفت
 چشم تو زیر سایه مژگان چه ناز داشت
در باغ دل شکفت گل تازه امید
 کز چشمه نگاه تو باران مهر ریخت
 پیچید بوی زلف تو در باغ جان من
 پروانه شد خیالم و با بوی گل گریخت
آنجا که می چکید ز چشم سیاه شب
 بر گونه سپید سحر اشک واپسین
 وز پرتو شراب شفق بر جبین روز
 گل می شود مستی خندان آتشین
 آنکا که می شکفت گل زرد آفتاب
بر روی آبگینه دریاچه کبود
 وز لرزه های بوسه پروانگان باد
 می ریخت برگ و باز گل نوشکفته بود
آنجا که می غنود چمنزار سبزپوش
 در بستر شکوفه زرین ‌آفتاب
وز چنگ باد و بوسه پروانگان مست
 دامان کوه بود چو گیسو به پیچ و تاب
آنجا که مهر کوه نشین مست و سرگران
بر می گرفت از ره شب دامن نگاه
 در پرنیان نازک مهتاب می شکفت
نیلوفر شب از دل استخر شامگاه
 آنجا که می چکید سرشک ستاره ها
بر چهر نیلگون گل شتاب آسمان
در جست وجوی شبنم لغزنده شهاب
 مهتاب می کشید به رخسار گل زبان
در پرتو نگاه خوشت شبرو خیال
راه بهشت گم شده آرزو گرفت
 چون سایه امید که دنبال آرزوست
دل نیز بال و پر زد و دنبال او گرفت
آوخ! که در نگاه تو آن نشو خند مهر
 چون کوکب سحر بدرخشید و جان سپرد
 خاموش شد ستاره بخت سپید من
 وز نوامید غم زده در سینه ام فسرد
برگشتم از تو هم که در آن چشم خودپسند
 آن مهر دلنواز دمی بیشتر نزیست
برگشتم و درون دل بی امید من
 بر گور عشق گم شده یاد تو میگریست

هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 12:52  توسط دانیال حیدری   |