مرگ
نوشته : دانیال حیدری
سکانس اول : شب داخلی اتاق خواب
و من در رختخواب خویش آرامیده ام امشب حس عجیبی از سر شب بسراغم آمده است نمیدانم بگویم چه حسی از صبح هر کس رادیده ام حس کردم که آخرین بارست که اورا میبینم چندباربه چند نفر از دوستان وآشنایانم خیره شدم تعجب کردند که چرا اینطوری نگاه میکنم خودم نیز متعجب بودم ولی حسی میگفت این آخرین بارست که ایشان را میبینم حالا یا ایشان میروند ویا من ولی نمیشد این همه آدم با هم ازبین بروند پس من رفتنیم چه خوب خدایا شکرت دلم را بدریا زدم وبرای آخرین بار از کوچه تان گذشتم به امید دیدارت ویا اینکه شاید کسی از خانه تان بیرون آید وبوی تورا داشته باشد وشاید با پدر یا برادرت دست به یقه شوم وتو بیرون آیی ومرا ببینی ولی نشد قلبم به تپش افتاد وفهمیدم امروزروز موعوداست
. کارعقب مانده ای نداشتم حسی غریب مرا بطرف مسجد محله مان کشاند همانجا که از کودکی در آنجا پاگرفم ونوکری اربابم را آموختم مسجد قمربنی هاشم (ع ) ساعتی را خاموش نشستم بی اختیار اشک چشمانم جاری شد دلم واقعا برای مسجد تنگ شده بود برای محرم برای زنجیر زنان دسته ی عزاداری بیرق ها طبل ها وسنجها علم ها وکتل ها برای یا حسین یاحسین گویان سر مزار در روز عاشورا آیا میشود امسال لیاقت این را داشته باشم که دسته ی عزاداری هیئتمان امسال برسر مزار من نیز بیایند ودقایقی را عزاداری کنند وباز حاج اشرف با صدای پرشور و آسمانیش من عزیز مصطفایم را بخواند اشک در چشمانم حدقه زده است بر میخیزم بطرف خانه کسی در منزل نیست گوشی را بر میدارم میخواهم خداحافظی کنم بغض راه گلویم را میبندد صدای داییم از آن سوی خط الو الو ..... دایی سلام مرا حلال کن از زن دایی نیز حلال خواهی کن مانی را بجای من ببوس داییم گیج شده الو ... صدای بوق ممتد .... الو خاله سلام مرا حلال کن به خاله ی دیگرم نیز سلام برسان دیگر شما را نمی بینم وبازهم حیرت خاله هایم به تک تکشان زنگ میزنم ........... عمه ام عموهایم همه را همینطور خداخاحافظی کردم پسر عموهایم را دربازار دیدم هرچند برحسب جوانیشان به حرفهایم خندیدند ولی برق ترس را درنگاه محمد پسر عموی بزرگم دیدم باز بسراغ تلفن رفتم 083252297 خودت گوشی را برداشتی چرا دست از سرم برنمی داری مزاحم عوضی بپدرم میگویم پدرت را درآورد باورم نمیشود تو اینقدر بی رحم وسنگدل شده باشی یادت می آید چگونه با برق چشمانت هوش از سرم ربودی یادت می آید چه قول ها بمن دادی نه این تو نیستی که اینگونه بی رحم شده ای وتلخ مگر من چکارت کرده ام نکند پای کسی دیگر در میان است شاید آزاد برگشته وموافقت پدرت راکسب کرده دیگر برایم مهم نیست مهم اینست که من دیگر نخواهم بود تا دستانت را که بارها دردستم بوده را دردست کسی دیگر ببینم وگرمی آغوشت را ومن بزودی گورم را در آغوش خواهم گرفت التهاب گور سرد وناپیدا سلام .... تلفن را از پریز در می آورم یکراست بسراغ حمام میروم جالب است فضای اینجا هم برایم غریبست باید غسل کنم تا روحم نیز پاکیزه شود روحی که آزردمش سخت از دستم امان نداشت خداکند از من شاکی نشود زیبا ترین لباسم رامیپوشم خودت میدانی کدام را میگویم ... مادرم برمیگردد فورا درآغوشش میگیرم یادت می آید میگفتی مادرت را ازهمه ی دنیا بیشر دوست دارم یادت می آید چگونه اورادرآغوش میکشیدی که من حسودیم میشد چقدر کیف می کردی وقتی پیشش می نشستی مادرم اشک را که درچشمانم میبیند داغان میشود 28 سالست که هنوز اشک مرا ندیده نمی داند چه بگوید خودش ا مقصر می داند میخواهد بازهم دستانم را ببوسد مثل روز اول عید بپایش می افتم مادر حلالم کن وبرای اولین بار های های میگریم بی اختیار بطرف اتاقم میروم مادرم نفرین میکند خدا برای آن دو موجود کثیف نسازد در دل میگویم دیگر از ایشان نیز کینه ای بدل ندارم راستی میبینی چه روز پراتفاقی را پشت سر گذاشتم دوست داشتم پاهایم توان اشت تا جاهایی را که هرچند اندک با هم بودیم را دوباره سر میزدم وعطرت را ازدر ودیوارش استشمام میکردم دانشگاه انجمن مسیر مدرسه تان ولی افسوس نشد برادر وخواهرانم بمنزل برگشته اند خواهرانم خود را سرزنش میکنند ولی من دلداریشان میدهم مادرم سعی مکند ذهن ایشان را از موضوع پرت کند برادرم اصلا متوجه هیچی نیست میخواهم به خانمش زنگ بزنم وا زاو نیز حلال خواهی کنم شاید او در بعضی اوقات مرا مقصر بداند ولی خدا شاهدست من اورا از خواهرانم بیشتر دوست دارم جو خانه مناسب تماس نیست با اس ام اسی از او حلال خواهی میکنم اونیز گیج شده فورا باهام تماس میگیرد بیرون میزنم از اتاق چه اتفاقی افتاده چه شده گفتم هیچی فقط قول بده حلال کنی میخواهد به برادرم زنگ بزند قسمش می دهم چیزی نگوید ........ پدرم برگشته نمی توانم با او مثل بقیه رفتار کنم هیبتی عجیب دارد با محبت است وخشن یک مرد واقعی ترجیح میدهم فقط تماشایش کنم ولی اوپدرست خودش میفهمد ولی بازهم نصیحت میکند آموزه های دینی برمیخیزد مثل همیشه قرآن برسرمان میگذارد مادرم سفره ی شام را پهن میکند اصلا مثل این یکماه گذشته میلی به غذا ندارم ولی بخاطر خانواده چند لقمه ای میخورم بلند میشوم بسراغ سیستمم میروم خوشبختانه اگر عکسی از توندارم دوفیلم از تئاتر وشعرخوانیت هست بارها وبارها میبینمشان واشک میریزم بعد بسراغ اینترنت میروم برای دوستان با محبتی که این مدت وبلاگم را خواندن وبا من همدردی کردند پیام خداخافظی میگذارم برای کسانی که مرا درلیست دوستان اینترنتی گذاشته اند نیز پیغام مخصوص میگذارم ورمز ورود وبلاگم را برای یکیشان که صمیمی تراست ارسال میکنم واز او میخواهم بعد از من مسئولیت وبلاگم را بپذیرد دیگرکار نکرده ای ندارم بلند میشوم آخرین آواز استاد شجریان نیزبا دل من هماهنگست مازیاران چشم یاری داشتیم ... تلویزیون بازهم فوتبال دارد دیگرماههاست فوتبال را هم نمیبینم به اتاقم میروم یک کتابخانه با حدود 400- 500 جلد کتاب نمایشی همه را تک تک نگاه میکنم بر روی ورقی مینویسم همه را بعد از من به انجمن نمایش شهرمان اهدا کنیدچندتا کتاب پیش توست دلت خواست نگهشان دار. بسراغ تنها همدمم میروم تلفن همراهم البته این گوشی خوش یمنی برایم نبود گوشی قبلیم سراسر بود از خاطرات خوب تو وطنین گرم صدایت چه شعر ها که برایم خواندی ومن روزها مست صدایت بودم ( بدست آور دل من را چکارت بادل مردم تو واجب را بجا آور رها کن مستحب ها را ) چقدر دردناک بود شبی که شعر فروغ را خواندی ( پشت شیشه برف می آید )تا صبح گریه کردم چه عکسهایی را که بشوق نشان دادنشان بتو در گوشی داشتم چه آهنگهایی را که بیاد تو گوش دادم یادت می آید روزی که با هم برگشتیم درماشین من جلو نشستم وتو عقب به آهنگهای گوشیم گوش میدادی و درنگاهت تمنای درکنارم بودن موج میزد وچه زیبا بود که درکنا رهم نبودیم واین داغ ابدی شد بر دلهایمان کی اشکاتو پاک میکنه شبها که گریه داری ... چند اس ام اسی که از تو برایم باقی مانده را میخوانم خودت بهم گفته بودی اگر قلب خواستم قلب تو هست نمیدانم شاید آنموقع راست میگفتی وگفتی بمن افتخار میکنی پس چرا مرا پست خواندی اس ام اس ها راپاک میکنم رختخواب را پهن کرده ام والان دارم این حرفها را با تو میزنم . قلبم به تپش افتاده میدانم زمان رفتنم نزدیکست شدیدا سرفه میکنم بهر زحمتی که هست برمی خیزم خودم را به دستشویی میرسانم آب میخورم صورتم کبود شده است به زور وضو میگیرم آه این حلقه توست که گفتی حتی هنگام وضو نیز از دستت درنیاورو من گفتم این را مگر مرده شور ازدستم در بیاورد به اتاقم بر میگردم انگشتری سیاهم را با نگین یا اباعبدالله (ع) را برانگشت میکنم دراز میکشم دیگر نفسم بالا نمی اید حضرت عزرائیل را مشاهده میکنم خدایا داردبمن لبخند میزند خوش آمدی آقا کاش زودتر بمن سر میزدید من ماههاست درانتظار قدومتان لحظه شماری میکنم یک لحظه بمن فرصت بدهید مادرم را صدا بزنم واو اجازه می دهد داد می زنم مادر مادر وپدرم سراسیمه وارد اتاق میشوند برادروخواهرانم نیز از خواب پریده اند مادرم شیون میکند برادرم وپدرم خودشان را بمن میرسانند آخرین نگاهم هر پنج نفرشان را میبینم خنده ای محو بر صورتم نقش می بندد وتمام ........... صدای دادوشیون مادرم به آسمان می رود میخواهم به صبوری دعوتش کنم مادرجان نکن ترا بخدا نکن من جایم راحت است من پیش شما هستم همین نزدیکی ها برادرم سرش را بدیوار میکوبد پدرم نمیداند چکار کند خواهرانم شیون میکنند ازصدای ایشان تمام همسایه های مهربانمان خودشان را میرسانند راستش حوصله ی بعضی هایشان را در زندگی نداشتم ولی حالا در این وقت شب بزحمت افتاده اند دستشان دردنکند ازدحام عجیب جمعیت درمنزلمان هرکس سعی میکند گوشه ای ازکارمراسم را بگیرد جزیک خاله ویک عمویم کسی اینجا نیست یکی از خانمهای فامیل با تلفن وبا همان شگرد مخصوص خودش به تک ک فامیلها ودوستان وآشنایان زنگ میزند میگویم خاله خاله به خانه ی آبان هم زنگ بزن ولی صدایم را نمیشنود دوست دارم خواهرانم یا داوود یا برادرم ترا خبرکنند نمیدانم وقتی بشنوی چه حالی میشوی دوست دارم شعرروی سنگ قبرم راو بگویی دوست دارم بیایی ودرمراسمم بمادرم کمک کنی نترس بیا اینجا همه دوستت دارند کسی ترا مقصر چیزی نمیداند پدر ومادرم ترا دوست دارند حتی خواهرانم که تو ازدستشان ناراحتی ترا دوست دارند اگرنیایی ناراحت میشوم همین الان بیا 5 صبح دوست داشتم میتوانستم اخرین نماز صبحم را نیز می خواندم ومیرفتم بیاد روزهایی که تا اذان صبح با هم حرف میزدیم بعد نماز میخواندیم ودوباره حرف می زدیم کاش این نماز آخررا نیز میخواندم ....روز دا خلی منزل (8 صبح )
پارچه ای سفید بررویم کشیده شده است چقدرآرام وبیحرکت سروصدای شیون زنها اذیتم میکند دوست ندارم آرامشم رابهم بریزند میخواهم بمادروخاله هایم بگویم این ها رابیرون کنید کسی صدایم را نمیشنود ولی انگار مادرم یک لحظه مرا دید چون از هوش رفت .
روزخارجی بیرون منزل (8 صبح )
هیچوقت فکر نمیکردم همزمان بتوانم داخل وخارج منزلمان را باهم ببینم حتی بهترین تصویربردارها با بهترین وسایل تدوین نمی توانند دریک نما هردو را نشان دهند خواستی توهم امتحان کن کیف دارد مثل بستنی خوردن درکودکی درفصل تابستان صدای ملکوتی عبدالباسط که سوره های شمس وتکویر ووضحی را پشت سرهم تلاوت میکند میگویند باید درقبال آیه آیه ای که پخش میشود به نکیر ومنکر پاسخ دهم آیا میتوانم ؟ میخواهم به برادرم بگویم خاموشش کند دلم نمی آید من حاضرم مجازات شوم ولی آن صدای ملکوتی قطع نشود شایدباعث سربراهی کسی شود خودم این سه سوره رادوست داشتم وهمیشه گوش میدادم مردم مثل یک صف که در زمین فوتبال درموقع ضربات کاشته درمقابل مهاجم حریف بسته میشود دست روی دست می ایستند ایستاده بودند آخرش هم مردم وفلسفه ی این دست روی دست ایستادن را نفهمیدم . مردم دارند با هم پچ پچ میکنند مرگ چه الکی شده هنوز 27 سالش تمام نشده .... هنوز مجرد است از این حرفشان حالم بهم خورد من متاهلم هرچند چندصباحیست تنهایم ... سکته پیر وجوان نمیشناسد .... گویا منتظرند تا تشخیص پزشکی قانونی معلوم شود وگواهی فوتم صادر شود نمیدانم کی بسرعت خودرا برای باطل کردن شناسنامه ام اماده کرده است ؟
روز خارجی قبرستان
با هزار پارتی بازی جایی مناسب وخوب در قبرستان برایم پیدا کرده اند وچند نفر از اقوام دور ونزدیک مشغول کندن قبر هستند دلم میخواهد بگویم یک خورده ای جادار تر برایم بکنید راستش دلم میخواست مرا بر سینه ی مادر بزرگم بخوابانند ولی نشد هرچند هردو پدربزرگ ومادربزرگم با عمویم به استقبالم آمده اند ودارند به اموراتم میرسند ورتق وفتقم میکنند ... ازبالا نگاهی در سرازیری قبر میکنم دلم هری میریزد نمی شود مرا درحیاط منزلمان دفن کنید .
روز خارجی وداخلی منزل
مردها برای حمل پیکرم داخل خانه میشوند لا اله الا الله گویان مرا بر میدارند مادر وخواهران وخاله ها واقوامم شدیدا شیون میکند چه مراسم جالبی شاید خیلی هایشان درزندگی اینقدر بمن محبت نداشته اند مادرم خودرا برروی جنازه ام می اندازد کسی میخواهد اورا جدا کند بدم می آید چکارش دارید کثافتها مگر بچه اش را ازسر راه آورده که اکنون بدست شما بدهد تا چالش کنید دایی وبرادم مادرم را جدا میکنند برایش دعا میکنم بتواند تحمل کند بیماری او هنوز مداوای قطعی نشده است سخت درمعرض خطر مرگست زبانم لال ..... بیرون منزل هزاران نفر جمع شده اند هرچه باشد ما ازخانواده های اصیل این شهریم تمامی مداحان معروف شهرنیزهستند تمام بچه مسجدی ها همه ی بچه های انجمن نمایش وبقیه ی هنرمندان راستی امسال جشنواره بدون من چه شکلی است راستی کسی یاد مرا گرامی میدارد آره اینها رفقای منند سالها باهم درآنجا کارکردیم مگر میشود مرا فراموش کنند صدای مومنی از بلندگوی ماشین مراسم می آید چه شعرکردی سوزناکی میخواند هرچند بارها شنیدمش ولی بازهم برایم جالب است . دلم میخواهد حاج محسن برایم نوحه بخواند دوست دارم برادرم عقلش برسد وبجای داد وشیون برایم نوحه خوانی وسینه زنی راه بیاندازد دوست دارم آرش یا امید برایم شعربگویند تو که نیستی خودم برای دهها نفراز عزیزان چه مراسمهای باشکوه زیارت عاشوراهایی راه انداخته بودم آیا کسی برایم این کار را میکند؟ جنازه ام را درون آمبولانس باغ رضوان میگذارند حاج اشرف با چشمانی اشکبار لا اله الا الله می گوید کامران سعید وداود مطابق معمول باهمند وجای من برای همیشه بینشان خالی است . نمیدانم راننده ی آمبولانس چه عجله ای دارد که اینقدر با سرعت میراند بگو لعنتی مگرجای تورا تنگ کرده ام البته او مامورست ومعذور از او هم خرده نمیگیرم . اردیبهشت چه ماهیست هم من وهم تو دراین ماه بدنیا آمدیم ومن در این ماه از دنیا میروم ببخش که نتوانستم تحمل کنم تا تولدت را بهت تبریک بگویم تمام مسیرتا باغ رضوان سبز شده است بدردانشگاه که می رسیم بال در می آورم امروز پنجشنبه است نکند آمده باشی انجمن بیایم خودم خبرت کنم تا مثل آخرین با ربگویی بدرک خدا رحمتت کند. دیگرنزدیک شده ایم بخانه ی ابدیم مادر وپدرم خواهر وبرادرم چندبار ازهوش رفته اند درجمعیت میگردم چه کسانی امده اند کسانی که سالها بود ازشان بیخبر بودم دلم میخواست یکی به دوستان دانشگاهیم نیز خبر میداد بچه های بامعرفتی بودند دمشان گرم اقوامم نمیدانم با چه سرعتی خودرا ازقم وتهران اصفهان و.... رسانده بودند راستی تصور باران مانی و آریا بعدها ازمن چه خواهد بود مهم نیست من که دیگر نیستم . ورودی باغ رضوان مردم دسته جمعی می ایستند وبرای دیگر اموات فاتحه میخواننددیگر رسیدیم.
روز داخلی مرده شویخانه
جنازه ام را که ازآمبولانس خارج میکنند بازهم اقوام ومخصوصا خانم ها بر روی بدنم میریزند یواش یواشتر له شدم مردهای فامیل مرا بزور بداخل مرده شویخانه میبرند لباسهایم را در می آورند داش کامبیز ودایی هرمز وفریبرز برادرم نیز زور می دهد داخل شود چندتا ازبچه مسجدیها هم داخل میشوند . کارشان شروع میشود خوشبختانه آبش گرمست چه حالی دارد چون من نیز از آب سرد متنفرم بوی سدر وکافوررا برای اولین بار در زندگیم استشمام میکنم واقعا بوی خلد برین میدهد کم کم کفن را می آورند همان دومتر پارچه که به فقیر وگدا وغنی وثروتمند برابر میدهند وتنها جاییکه عدالت اجرا میشود همین جاست همه اندازه ی هم بایکرنگ ویک مدل . کار تمامست بازهم لا اله الا الله گویان بلندم میکنند وبیرون می آورندم خدایا چه میبینم این تویی خوش آمدی چطور خبر دار شدی دیگر کار از کار گذشته ترا بخدا تو دیگه آرام باش نمیرسم همزمان تو مادر خواهرانم عمه وخاله هایم را همزمان ساکت کنم چرا صورتت را خراشیدی دیدی بالاخره رفتم به پدرت بگو با خیال راحت دنبال شوهر مناسبی برایت بگردد میخواهم قسمش بدهم ترا به آزاد بدهد نگذارد تو اینقدراذیت شوی شرمنده کردی بانوی من قدم بر سر من گذاشتی نترس برو مادرم را دلداری بده تنها کسی که مرا بیاد مادرم می آورد توهستی ترا به تمام کائنات قسم مادرم را تنها نگذار حیف که بهت نگفتم من هم مادرتو را دوست داشتم اندازه ی دنیا روزیکه باهم بودید وتوروی از من گرفتی میخواستم بپای مادرت بیفتم مثل روزیکه بپای تو افتادم وتو دستم را نگرفتی آخ که حسرت آخرین دوستت دارم را بر دلم گذاشتی من التماست کردم گفتم من تا یک ماهه دیگر رفتنیم بدروغ بمن بگو من نیاز دارم وتو گفتی ازت متنفرم بیا جلو وتمام نفرتت را نثارم کن . جنازه ام برای نماز آماده میشود حاج اشرف جلو می رود ... کاافضل ما صلیت وبارکت علی ابراهیم وآل ابراهیم انک حمید ومجید .... نماز نیز تمام میشود آیا امشب برایم نماز وحشت میخوانی بعد ازنماز عشایت که همیشه آخر شب میخوانی ... بازهم جنازه را بعد از قرائت فاتحه بلند می کنند رو به منزل آخری راستش دوست دارم زودتر تمام شود بگذارند به آرامش ابدیم برسم سه بار مرا بلند میکنند وزمین میگذارند ...
روز داخلی قبر
قبرم حاضرست جنازه ام را به شانه ی راست درداخل گور می خوابانند کمی سرد است ولی باید عادت کنم چاره چیست تلقین شروع میشود توزنها را ساکت کن تا من حفظ کنم هرچه را باید بدانم ... الهم انک عبدک وابن عبدک .... وحسین بن علی (ع) شهید بکربلا امامی ... وعلی ابن موسی امامی (ع ) آخ امام رضا کاش میشد باز پیشت می آمدم ... والحجه ابن الحسن العسکری (ع ) امامی ... مردها بیرون می آیند از قبرم مادرم میخواهد یکبار دیگر چهره ام را ببیند توهم جلو بیا نترس مرده که ترس ندارد منم عشق سابقت بیا تا من هم ترا ببینم تا دلم خنک شود که بهت دروغ نگفتم که میمیرم باز صورتم را میپوشانند وخاک ریختن ها شروع می شود دارم خفه میشوم کم کم دیگر هیچ چیز جزبیلهایی پر از خاک نمی بینم . خیلی نامردیست این همه خاک برروی یک نفر مگر من چکار کرده ام یک سنگ گنده نیز برروی صورتم هست سنگ معروف لحد . کار اینجا هم تمام دیگربرای مشاهده باید ازقبر بیرون بیایم تا براوضاع مسلط باشم مردها دارند فاتحه میخوانند دوستانم بی تابی میکنند پدر دایی وعموهایم نیز بیقرارند .مداح از اقایان میخواهد عقبتربروند تا خانمها بتوانند راحت فاتحه دهند بازهم میتوانی بمن نزدیک شوی اگردلت میخواهد ولی بیا تا مطمئن شوی رفته ام ودست از سرت برداشته ام . بازهم بیتابی زنها غریبه وآشنا زنها احساساتی ترند باهرزحمتی مادر وبستگان را راضی میکنند از روی قبرم بلند شوند ترا بخدا تو نرو تو تنهایم نگذار مگرقول نداده بودی تا آخر با من هستی هرچند رفیق نیمه راه شدی ولی بمان تا برایت درد دل کنم میخواهی بمانی مادرت دستت را میکشد راه بیفت میخواهی آبرویمان را ببری کم حرف پشت سرمان است که میخواهی بدترش کنی خدارحمتش کند خوب نیست بمانی ماباهم صنمی نداریم
شب خارجی قبرستان
حوصله ام از سروصدای خانه ومردم وگریه وزاری ها سررفت راستش 99% درصدشان برای گرفتاری خودشان گریه میکنند درضمن باید ازاین به بعد اینجا زندگی کنم کارچقدراست هرروزکه نمیتوانم بخانه بروم من دیگر بچه ی آن خانه نیستم آنها میتوانند هروقت دلشان خواست بخانه ی من بیایند درخانه ی من بروی همه بازست توهم بیا بیا وبرمزارم شمعی روشن کن بیا واشکی برایم بریز بیا وخاطرات اولین دیدارمان را مرورکن بیا ویکبارهم که شده راست بگو که من سربار تو نبودم خودت نیزمرا میخواستی بگو به خودم بگو اینجا که دیگر کسی نیست غیراز من و تو بخودم بگو که بمن میگفتی ترا اندازه ی چمشانم دوست دارم بیا وبی رودربایستی به این سوالم واضح وروشن پاسخ بده که من اول عاشق تو شدم یا تو اول عاشق من شدی هرچند من ازهمان روز اول چشم براین موارد جزئی بستم ولی برای تو مهم بود بیا وبگو که آیا واقعا مرا میخواستی یا قصدت گذران اوقات با یک آدم ساده وبی حاشیه وپاک بود کسی که براحتی فریب هر محبتی را بخورد بیا وبگو که عاشقانه مرا میپرستیدی بیا وحلقه ای را که بمن دادی ببر نمیخواهم پیش غریبه ای بماند که هیچکس از تو بمن نزدیکتر نیست کاش آنروز که با نفرت وبغض حلقه ات را تنها هدیه ات را بمن از من خواستی بتو می دادمش تا خیالم از بابتش راحت باشد که پیش خودتت است . یادت می آید ازمن پرسیدی اگرمن بمیرم تو شبها نمی ترسی برروی قبرم بیایی گفتم نه وتو خوشحال شدی اکنون بیا وخوشحالم کن اینجا که دیگر نمیتوانم اذیتت کنم فقط یکجا میتوانم اذیتت کنم وجواب داستانت را بدهم آنهم شبیست که برای بار اول در آغوش عشق جدیدت آرمیده ای و من می آیم پشت شیشه ی اتاق خوابتان ومی گریم وشیشه را خیس میکنم همسرت گیج است که در هوای صاف وغیر بارانی شیشه خیس شود و تو تو میدانی ومیفهمی که من از تو پیشی گرفتم دررفتن بیا وبگو وقتی میبوسیدمت لذت میبردی وبعدش لذت را در من میکشتی با غرزدن وتهدید بجدایی چرا این کار را با من می کردی ؟ بیا وببین که دیگر فقط می توانم بروی مرگ بوسه زنم امیدوارم هروقت میایی بخودت راست بگویی که مرا میخواستی یا برای چه میخواستی .
پایان ۲۹/۱/۱۳۸۷
دانیال حیدری








