تبليغاتX
آسمون عاشقی

آسمون عاشقی

عشقی _هنر ی_رمانتیک

 

مرگ

نوشته : دانیال حیدری

 

 

سکانس اول : شب داخلی اتاق خواب

و من در رختخواب خویش آرامیده ام امشب حس عجیبی از سر شب بسراغم آمده است نمیدانم بگویم چه حسی از صبح هر کس رادیده ام حس کردم که آخرین بارست که اورا میبینم چندباربه چند نفر از دوستان وآشنایانم خیره شدم تعجب کردند که چرا اینطوری نگاه میکنم خودم نیز متعجب بودم ولی حسی میگفت این آخرین بارست که ایشان را میبینم حالا یا ایشان میروند ویا من ولی نمیشد این همه آدم با هم ازبین بروند پس من رفتنیم چه خوب خدایا شکرت دلم را بدریا زدم وبرای آخرین بار از کوچه تان گذشتم به امید دیدارت ویا اینکه شاید کسی از خانه تان بیرون آید وبوی تورا داشته باشد وشاید با پدر یا برادرت دست به یقه شوم وتو بیرون آیی ومرا ببینی ولی نشد قلبم به تپش افتاد وفهمیدم امروزروز موعوداست . کارعقب مانده ای نداشتم حسی غریب مرا بطرف مسجد محله مان کشاند همانجا که از کودکی در آنجا پاگرفم ونوکری اربابم را آموختم مسجد قمربنی هاشم (ع ) ساعتی را خاموش نشستم بی اختیار اشک چشمانم جاری شد دلم واقعا برای مسجد تنگ شده بود برای محرم برای زنجیر زنان دسته ی عزاداری بیرق ها طبل ها وسنجها علم ها وکتل ها برای یا حسین یاحسین گویان سر مزار در روز عاشورا آیا میشود امسال لیاقت این را داشته باشم که دسته ی عزاداری هیئتمان امسال برسر مزار من نیز بیایند ودقایقی را عزاداری کنند وباز حاج اشرف با صدای پرشور و آسمانیش من عزیز مصطفایم را بخواند اشک در چشمانم حدقه زده است بر میخیزم بطرف خانه کسی در منزل نیست گوشی را بر میدارم میخواهم خداحافظی کنم بغض راه گلویم را میبندد صدای داییم از آن سوی خط الو الو ..... دایی سلام مرا حلال کن از زن دایی نیز حلال خواهی کن مانی را بجای من ببوس داییم گیج شده الو ... صدای بوق ممتد .... الو خاله سلام مرا حلال کن به خاله ی دیگرم نیز سلام برسان دیگر شما را نمی بینم وبازهم حیرت خاله هایم به تک تکشان زنگ میزنم ........... عمه ام عموهایم همه را همینطور خداخاحافظی کردم پسر عموهایم را دربازار دیدم هرچند برحسب جوانیشان به حرفهایم خندیدند ولی برق ترس را درنگاه محمد پسر عموی بزرگم دیدم باز بسراغ تلفن رفتم 083252297 خودت گوشی را برداشتی چرا دست از سرم برنمی داری مزاحم عوضی بپدرم میگویم پدرت را درآورد باورم نمیشود تو اینقدر بی رحم وسنگدل شده باشی یادت می آید چگونه با برق چشمانت هوش از سرم ربودی یادت می آید چه قول ها بمن دادی نه این تو نیستی که اینگونه بی رحم شده ای وتلخ مگر من چکارت کرده ام نکند پای کسی دیگر در میان است شاید آزاد برگشته وموافقت پدرت راکسب کرده دیگر برایم مهم نیست مهم اینست که من دیگر نخواهم بود تا دستانت را که بارها دردستم بوده را دردست کسی دیگر ببینم وگرمی آغوشت را ومن بزودی گورم را در آغوش خواهم گرفت التهاب گور سرد وناپیدا سلام .... تلفن را از پریز در می آورم یکراست بسراغ حمام میروم جالب است فضای اینجا هم برایم غریبست باید غسل کنم تا روحم نیز پاکیزه شود روحی که آزردمش سخت از دستم امان نداشت خداکند از من شاکی نشود زیبا ترین لباسم رامیپوشم خودت میدانی کدام را میگویم ... مادرم برمیگردد فورا درآغوشش میگیرم یادت می آید میگفتی مادرت را ازهمه ی دنیا بیشر دوست دارم یادت می آید چگونه اورادرآغوش میکشیدی که من حسودیم میشد چقدر کیف می کردی وقتی پیشش می نشستی مادرم اشک را که درچشمانم میبیند داغان میشود 28 سالست که هنوز اشک مرا ندیده نمی داند چه بگوید خودش ا مقصر می داند میخواهد بازهم دستانم را ببوسد مثل روز اول عید بپایش می افتم مادر حلالم کن وبرای اولین بار های های میگریم بی اختیار بطرف اتاقم میروم مادرم نفرین میکند خدا برای آن دو موجود کثیف نسازد در دل میگویم دیگر از ایشان نیز کینه ای بدل ندارم راستی میبینی چه روز پراتفاقی را پشت سر گذاشتم دوست داشتم پاهایم توان اشت تا جاهایی را که هرچند اندک با هم بودیم را دوباره سر میزدم وعطرت را ازدر ودیوارش استشمام میکردم دانشگاه انجمن مسیر مدرسه تان ولی افسوس نشد برادر وخواهرانم بمنزل برگشته اند خواهرانم خود را سرزنش میکنند ولی من دلداریشان میدهم مادرم سعی مکند ذهن ایشان را از موضوع پرت کند برادرم اصلا متوجه هیچی نیست میخواهم به خانمش زنگ بزنم وا زاو نیز حلال خواهی کنم شاید او در بعضی اوقات مرا مقصر بداند ولی خدا شاهدست من اورا از خواهرانم بیشتر دوست دارم جو خانه مناسب تماس نیست با اس ام اسی از او حلال خواهی میکنم اونیز گیج شده فورا باهام تماس میگیرد بیرون میزنم از اتاق چه اتفاقی افتاده چه شده گفتم هیچی فقط قول بده حلال کنی میخواهد به برادرم زنگ بزند قسمش می دهم چیزی نگوید ........ پدرم برگشته نمی توانم با او مثل بقیه رفتار کنم هیبتی عجیب دارد با محبت است وخشن یک مرد واقعی ترجیح میدهم فقط تماشایش کنم ولی اوپدرست خودش میفهمد ولی بازهم نصیحت میکند آموزه های دینی برمیخیزد مثل همیشه قرآن برسرمان میگذارد مادرم سفره ی شام را پهن میکند اصلا مثل این یکماه گذشته میلی به غذا ندارم ولی بخاطر خانواده چند لقمه ای میخورم بلند میشوم بسراغ سیستمم میروم خوشبختانه اگر عکسی از توندارم دوفیلم از تئاتر وشعرخوانیت هست بارها وبارها میبینمشان واشک میریزم بعد بسراغ اینترنت میروم برای دوستان با محبتی که این مدت وبلاگم را خواندن وبا من همدردی کردند پیام خداخافظی میگذارم برای کسانی که مرا درلیست دوستان اینترنتی گذاشته اند نیز پیغام مخصوص میگذارم ورمز ورود وبلاگم را برای یکیشان که صمیمی تراست ارسال میکنم واز او میخواهم بعد از من مسئولیت وبلاگم را بپذیرد دیگرکار نکرده ای ندارم بلند میشوم آخرین آواز استاد شجریان نیزبا دل من هماهنگست مازیاران چشم یاری داشتیم ... تلویزیون بازهم فوتبال دارد دیگرماههاست فوتبال را هم نمیبینم به اتاقم میروم یک کتابخانه با حدود 400- 500 جلد کتاب نمایشی همه را تک تک نگاه میکنم بر روی ورقی مینویسم همه را بعد از من به انجمن نمایش شهرمان اهدا کنیدچندتا کتاب پیش توست دلت خواست نگهشان دار. بسراغ تنها همدمم میروم تلفن همراهم البته این گوشی خوش یمنی برایم نبود گوشی قبلیم سراسر بود از خاطرات خوب تو وطنین گرم صدایت چه شعر ها که برایم خواندی ومن روزها مست صدایت بودم ( بدست آور دل من را چکارت بادل مردم تو واجب را بجا آور رها کن مستحب ها را ) چقدر دردناک بود شبی که شعر فروغ را خواندی ( پشت شیشه برف می آید )تا صبح گریه کردم چه عکسهایی را که بشوق نشان دادنشان بتو در گوشی داشتم چه آهنگهایی را که بیاد تو گوش دادم یادت می آید روزی که با هم برگشتیم درماشین من جلو نشستم وتو عقب به آهنگهای گوشیم گوش میدادی و درنگاهت تمنای درکنارم بودن موج میزد وچه زیبا بود که درکنا رهم نبودیم واین داغ ابدی شد بر دلهایمان کی اشکاتو پاک میکنه شبها که گریه داری ... چند اس ام اسی که از تو برایم باقی مانده را میخوانم خودت بهم گفته بودی اگر قلب خواستم قلب تو هست نمیدانم شاید آنموقع راست میگفتی وگفتی بمن افتخار میکنی پس چرا مرا پست خواندی اس ام اس ها راپاک میکنم رختخواب را پهن کرده ام والان دارم این حرفها را با تو میزنم . قلبم به تپش افتاده میدانم زمان رفتنم نزدیکست شدیدا سرفه میکنم بهر زحمتی که هست برمی خیزم خودم را به دستشویی میرسانم آب میخورم صورتم کبود شده است به زور وضو میگیرم آه این حلقه توست که گفتی حتی هنگام وضو نیز از دستت درنیاورو من گفتم این را مگر مرده شور ازدستم در بیاورد به اتاقم بر میگردم انگشتری سیاهم را با نگین یا اباعبدالله (ع) را برانگشت میکنم دراز میکشم دیگر نفسم بالا نمی اید حضرت عزرائیل را مشاهده میکنم خدایا داردبمن لبخند میزند خوش آمدی آقا کاش زودتر بمن سر میزدید من ماههاست درانتظار قدومتان لحظه شماری میکنم یک لحظه بمن فرصت بدهید مادرم را صدا بزنم واو اجازه می دهد داد می زنم مادر مادر وپدرم سراسیمه وارد اتاق میشوند برادروخواهرانم نیز از خواب پریده اند مادرم شیون میکند برادرم وپدرم خودشان را بمن میرسانند آخرین نگاهم هر پنج نفرشان را میبینم خنده ای محو بر صورتم نقش می بندد وتمام ........... صدای دادوشیون مادرم به آسمان می رود میخواهم به صبوری دعوتش کنم مادرجان نکن ترا بخدا نکن من جایم راحت است من پیش شما هستم همین نزدیکی ها برادرم سرش را بدیوار میکوبد پدرم نمیداند چکار کند خواهرانم شیون میکنند ازصدای ایشان تمام همسایه های مهربانمان خودشان را میرسانند راستش حوصله ی بعضی هایشان را در زندگی نداشتم ولی حالا در این وقت شب بزحمت افتاده اند دستشان دردنکند ازدحام عجیب جمعیت درمنزلمان هرکس سعی میکند گوشه ای ازکارمراسم را بگیرد جزیک خاله ویک عمویم کسی اینجا نیست یکی از خانمهای فامیل با تلفن وبا همان شگرد مخصوص خودش به تک ک فامیلها ودوستان وآشنایان زنگ میزند میگویم خاله خاله به خانه ی آبان هم زنگ بزن ولی صدایم را نمیشنود دوست دارم خواهرانم یا داوود یا برادرم ترا خبرکنند نمیدانم وقتی بشنوی چه حالی میشوی دوست دارم شعرروی سنگ قبرم راو بگویی دوست دارم بیایی ودرمراسمم بمادرم کمک کنی نترس بیا اینجا همه دوستت دارند کسی ترا مقصر چیزی نمیداند پدر ومادرم ترا دوست دارند حتی خواهرانم که تو ازدستشان ناراحتی ترا دوست دارند اگرنیایی ناراحت میشوم همین الان بیا 5 صبح دوست داشتم میتوانستم اخرین نماز صبحم را نیز می خواندم ومیرفتم بیاد روزهایی که تا اذان صبح با هم حرف میزدیم بعد نماز میخواندیم ودوباره حرف می زدیم کاش این نماز آخررا نیز میخواندم ....

روز دا خلی منزل (8 صبح )

پارچه ای سفید بررویم کشیده شده است چقدرآرام وبیحرکت سروصدای شیون زنها اذیتم میکند دوست ندارم آرامشم رابهم بریزند میخواهم بمادروخاله هایم بگویم این ها رابیرون کنید کسی صدایم را نمیشنود ولی انگار مادرم یک لحظه مرا دید چون از هوش رفت .

روزخارجی بیرون منزل (8 صبح )

هیچوقت فکر نمیکردم همزمان بتوانم داخل وخارج منزلمان را باهم ببینم حتی بهترین تصویربردارها با بهترین وسایل تدوین نمی توانند دریک نما هردو را نشان دهند خواستی توهم امتحان کن کیف دارد مثل بستنی خوردن درکودکی درفصل تابستان صدای ملکوتی عبدالباسط که سوره های شمس وتکویر ووضحی را پشت سرهم تلاوت میکند میگویند باید درقبال آیه آیه ای که پخش میشود به نکیر ومنکر پاسخ دهم آیا میتوانم ؟ میخواهم به برادرم بگویم خاموشش کند دلم نمی آید من حاضرم مجازات شوم ولی آن صدای ملکوتی قطع نشود شایدباعث سربراهی کسی شود خودم این سه سوره رادوست داشتم وهمیشه گوش میدادم مردم مثل یک صف که در زمین فوتبال درموقع ضربات کاشته درمقابل مهاجم حریف بسته میشود دست روی دست می ایستند ایستاده بودند آخرش هم مردم وفلسفه ی این دست روی دست ایستادن را نفهمیدم . مردم دارند با هم پچ پچ میکنند مرگ چه الکی شده هنوز 27 سالش تمام نشده .... هنوز مجرد است از این حرفشان حالم بهم خورد من متاهلم هرچند چندصباحیست تنهایم ... سکته پیر وجوان نمیشناسد .... گویا منتظرند تا تشخیص پزشکی قانونی معلوم شود وگواهی فوتم صادر شود نمیدانم کی بسرعت خودرا برای باطل کردن شناسنامه ام اماده کرده است ؟

روز خارجی قبرستان

با هزار پارتی بازی جایی مناسب وخوب در قبرستان برایم پیدا کرده اند وچند نفر از اقوام دور ونزدیک مشغول کندن قبر هستند دلم میخواهد بگویم یک خورده ای جادار تر برایم بکنید راستش دلم میخواست مرا بر سینه ی مادر بزرگم بخوابانند ولی نشد هرچند هردو پدربزرگ ومادربزرگم با عمویم به استقبالم آمده اند ودارند به اموراتم میرسند ورتق وفتقم میکنند ... ازبالا نگاهی در سرازیری قبر میکنم دلم هری میریزد نمی شود مرا درحیاط منزلمان دفن کنید .

 

روز خارجی وداخلی منزل

مردها برای حمل پیکرم داخل خانه میشوند لا اله الا الله گویان مرا بر میدارند مادر وخواهران وخاله ها واقوامم شدیدا شیون میکند چه مراسم جالبی شاید خیلی هایشان درزندگی اینقدر بمن محبت نداشته اند مادرم خودرا برروی جنازه ام می اندازد کسی میخواهد اورا جدا کند بدم می آید چکارش دارید کثافتها مگر بچه اش را ازسر راه آورده که اکنون بدست شما بدهد تا چالش کنید دایی وبرادم مادرم را جدا میکنند برایش دعا میکنم بتواند تحمل کند بیماری او هنوز مداوای قطعی نشده است سخت درمعرض خطر مرگست زبانم لال ..... بیرون منزل هزاران نفر جمع شده اند هرچه باشد ما ازخانواده های اصیل این شهریم تمامی مداحان معروف شهرنیزهستند تمام بچه مسجدی ها همه ی بچه های انجمن نمایش وبقیه ی هنرمندان راستی امسال جشنواره بدون من چه شکلی است راستی کسی یاد مرا گرامی میدارد آره اینها رفقای منند سالها باهم درآنجا کارکردیم مگر میشود مرا فراموش کنند صدای مومنی از بلندگوی ماشین مراسم می آید چه شعرکردی سوزناکی میخواند هرچند بارها شنیدمش ولی بازهم برایم جالب است . دلم میخواهد حاج محسن برایم نوحه بخواند دوست دارم برادرم عقلش برسد وبجای داد وشیون برایم نوحه خوانی وسینه زنی راه بیاندازد دوست دارم آرش یا امید برایم شعربگویند تو که نیستی خودم برای دهها نفراز عزیزان چه مراسمهای باشکوه زیارت عاشوراهایی راه انداخته بودم آیا کسی برایم این کار را میکند؟ جنازه ام را درون آمبولانس باغ رضوان میگذارند حاج اشرف با چشمانی اشکبار لا اله الا الله می گوید کامران سعید وداود مطابق معمول باهمند وجای من برای همیشه بینشان خالی است . نمیدانم راننده ی آمبولانس چه عجله ای دارد که اینقدر با سرعت میراند بگو لعنتی مگرجای تورا تنگ کرده ام البته او مامورست ومعذور از او هم خرده نمیگیرم . اردیبهشت چه ماهیست هم من وهم تو دراین ماه بدنیا آمدیم ومن در این ماه از دنیا میروم ببخش که نتوانستم تحمل کنم تا تولدت را بهت تبریک بگویم تمام مسیرتا باغ رضوان سبز شده است بدردانشگاه که می رسیم بال در می آورم امروز پنجشنبه است نکند آمده باشی انجمن بیایم خودم خبرت کنم تا مثل آخرین با ربگویی بدرک خدا رحمتت کند. دیگرنزدیک شده ایم بخانه ی ابدیم مادر وپدرم خواهر وبرادرم چندبار ازهوش رفته اند درجمعیت میگردم چه کسانی امده اند کسانی که سالها بود ازشان بیخبر بودم دلم میخواست یکی به دوستان دانشگاهیم نیز خبر میداد بچه های بامعرفتی بودند دمشان گرم اقوامم نمیدانم با چه سرعتی خودرا ازقم وتهران اصفهان و.... رسانده بودند راستی تصور باران مانی و آریا بعدها ازمن چه خواهد بود مهم نیست من که دیگر نیستم . ورودی باغ رضوان مردم دسته جمعی می ایستند وبرای دیگر اموات فاتحه میخواننددیگر رسیدیم.

روز داخلی مرده شویخانه

جنازه ام را که ازآمبولانس خارج میکنند بازهم اقوام ومخصوصا خانم ها بر روی بدنم میریزند یواش یواشتر له شدم مردهای فامیل مرا بزور بداخل مرده شویخانه میبرند لباسهایم را در می آورند داش کامبیز ودایی هرمز وفریبرز برادرم نیز زور می دهد داخل شود چندتا ازبچه مسجدیها هم داخل میشوند . کارشان شروع میشود خوشبختانه آبش گرمست چه حالی دارد چون من نیز از آب سرد متنفرم بوی سدر وکافوررا برای اولین بار در زندگیم استشمام میکنم واقعا بوی خلد برین میدهد کم کم کفن را می آورند همان دومتر پارچه که به فقیر وگدا وغنی وثروتمند برابر میدهند وتنها جاییکه عدالت اجرا میشود همین جاست همه اندازه ی هم بایکرنگ ویک مدل . کار تمامست بازهم لا اله الا الله گویان بلندم میکنند وبیرون می آورندم خدایا چه میبینم این تویی خوش آمدی چطور خبر دار شدی دیگر کار از کار گذشته ترا بخدا تو دیگه آرام باش نمیرسم همزمان تو مادر خواهرانم عمه وخاله هایم را همزمان ساکت کنم چرا صورتت را خراشیدی دیدی بالاخره رفتم به پدرت بگو با خیال راحت دنبال شوهر مناسبی برایت بگردد میخواهم قسمش بدهم ترا به آزاد بدهد نگذارد تو اینقدراذیت شوی شرمنده کردی بانوی من قدم بر سر من گذاشتی نترس برو مادرم را دلداری بده تنها کسی که مرا بیاد مادرم می آورد توهستی ترا به تمام کائنات قسم مادرم را تنها نگذار حیف که بهت نگفتم من هم مادرتو را دوست داشتم اندازه ی دنیا روزیکه باهم بودید وتوروی از من گرفتی میخواستم بپای مادرت بیفتم مثل روزیکه بپای تو افتادم وتو دستم را نگرفتی آخ که حسرت آخرین دوستت دارم را بر دلم گذاشتی من التماست کردم گفتم من تا یک ماهه دیگر رفتنیم بدروغ بمن بگو من نیاز دارم وتو گفتی ازت متنفرم بیا جلو وتمام نفرتت را نثارم کن . جنازه ام برای نماز آماده میشود حاج اشرف جلو می رود ... کاافضل ما صلیت وبارکت علی ابراهیم وآل ابراهیم انک حمید ومجید .... نماز نیز تمام میشود آیا امشب برایم نماز وحشت میخوانی بعد ازنماز عشایت که همیشه آخر شب میخوانی ... بازهم جنازه را بعد از قرائت فاتحه بلند می کنند رو به منزل آخری راستش دوست دارم زودتر تمام شود بگذارند به آرامش ابدیم برسم سه بار مرا بلند میکنند وزمین میگذارند ...

 

روز داخلی قبر

قبرم حاضرست جنازه ام را به شانه ی راست درداخل گور می خوابانند کمی سرد است ولی باید عادت کنم چاره چیست تلقین شروع میشود توزنها را ساکت کن تا من حفظ کنم هرچه را باید بدانم ... الهم انک عبدک وابن عبدک .... وحسین بن علی (ع) شهید بکربلا امامی ... وعلی ابن موسی امامی (ع ) آخ امام رضا کاش میشد باز پیشت می آمدم ... والحجه ابن الحسن العسکری (ع ) امامی ... مردها بیرون می آیند از قبرم مادرم میخواهد یکبار دیگر چهره ام را ببیند توهم جلو بیا نترس مرده که ترس ندارد منم عشق سابقت بیا تا من هم ترا ببینم تا دلم خنک شود که بهت دروغ نگفتم که میمیرم باز صورتم را میپوشانند وخاک ریختن ها شروع می شود دارم خفه میشوم کم کم دیگر هیچ چیز جزبیلهایی پر از خاک نمی بینم . خیلی نامردیست این همه خاک برروی یک نفر مگر من چکار کرده ام یک سنگ گنده نیز برروی صورتم هست سنگ معروف لحد . کار اینجا هم تمام دیگربرای مشاهده باید ازقبر بیرون بیایم تا براوضاع مسلط باشم مردها دارند فاتحه میخوانند دوستانم بی تابی میکنند پدر دایی وعموهایم نیز بیقرارند .مداح از اقایان میخواهد عقبتربروند تا خانمها بتوانند راحت فاتحه دهند بازهم میتوانی بمن نزدیک شوی اگردلت میخواهد ولی بیا تا مطمئن شوی رفته ام ودست از سرت برداشته ام . بازهم بیتابی زنها غریبه وآشنا زنها احساساتی ترند باهرزحمتی مادر وبستگان را راضی میکنند از روی قبرم بلند شوند ترا بخدا تو نرو تو تنهایم نگذار مگرقول نداده بودی تا آخر با من هستی هرچند رفیق نیمه راه شدی ولی بمان تا برایت درد دل کنم میخواهی بمانی مادرت دستت را میکشد راه بیفت میخواهی آبرویمان را ببری کم حرف پشت سرمان است که میخواهی بدترش کنی خدارحمتش کند خوب نیست بمانی ماباهم صنمی نداریم

 

شب خارجی قبرستان

حوصله ام از سروصدای خانه ومردم وگریه وزاری ها سررفت راستش 99% درصدشان برای گرفتاری خودشان گریه میکنند درضمن باید ازاین به بعد اینجا زندگی کنم کارچقدراست هرروزکه نمیتوانم بخانه بروم من دیگر بچه ی آن خانه نیستم آنها میتوانند هروقت دلشان خواست بخانه ی من بیایند درخانه ی من بروی همه بازست توهم بیا بیا وبرمزارم شمعی روشن کن بیا واشکی برایم بریز بیا وخاطرات اولین دیدارمان را مرورکن بیا ویکبارهم که شده راست بگو که من سربار تو نبودم خودت نیزمرا میخواستی بگو به خودم بگو اینجا که دیگر کسی نیست غیراز من و تو بخودم بگو که بمن میگفتی ترا اندازه ی چمشانم دوست دارم بیا وبی رودربایستی به این سوالم واضح وروشن پاسخ بده که من اول عاشق تو شدم یا تو اول عاشق من شدی هرچند من ازهمان روز اول چشم براین موارد جزئی بستم ولی برای تو مهم بود بیا وبگو که آیا واقعا مرا میخواستی یا قصدت گذران اوقات با یک آدم ساده وبی حاشیه وپاک بود کسی که براحتی فریب هر محبتی را بخورد بیا وبگو که عاشقانه مرا میپرستیدی بیا وحلقه ای را که بمن دادی ببر نمیخواهم پیش غریبه ای بماند که هیچکس از تو بمن نزدیکتر نیست کاش آنروز که با نفرت وبغض حلقه ات را تنها هدیه ات را بمن از من خواستی بتو می دادمش تا خیالم از بابتش راحت باشد که پیش خودتت است . یادت می آید ازمن پرسیدی اگرمن بمیرم تو شبها نمی ترسی برروی قبرم بیایی گفتم نه وتو خوشحال شدی اکنون بیا وخوشحالم کن اینجا که دیگر نمیتوانم اذیتت کنم فقط یکجا میتوانم اذیتت کنم وجواب داستانت را بدهم آنهم شبیست که برای بار اول در آغوش عشق جدیدت آرمیده ای و من می آیم پشت شیشه ی اتاق خوابتان ومی گریم وشیشه را خیس میکنم همسرت گیج است که در هوای صاف وغیر بارانی شیشه خیس شود و تو تو میدانی ومیفهمی که من از تو پیشی گرفتم دررفتن بیا وبگو وقتی میبوسیدمت لذت میبردی وبعدش لذت را در من میکشتی با غرزدن وتهدید بجدایی چرا این کار را با من می کردی ؟ بیا وببین که دیگر فقط می توانم بروی مرگ بوسه زنم امیدوارم هروقت میایی بخودت راست بگویی که مرا میخواستی یا برای چه میخواستی .

پایان ۲۹/۱/۱۳۸۷

                             دانیال حیدری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 14:28  توسط دانیال حیدری   | 

عشق اگر اين است مرتد مي شوم خوب اگر اين است من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است کافرم ديگر مسلماني بس است
در عيان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده مردم شدم
بعد از اين با بي کسي خو مي کنم هر چه در دل داشتم رو مي کنم
من نمي گويم دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
نيستم از مردم خنجر به دست بت برستم بت برستم بت برست
بت پرستم بت پرستي کار ماست چشم مستي تحفه بازار ماست
درد مي بارد چون لب تر مي کنم طالعم شوم است باور مي کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن من خودم خوش باورم گولم مزن
 
 

شاید اشتباه
اما عاشقا دروغ میگن
آدمای مهربون و با وفا دروغ میگن
اونا که میگن که تا همیشه دیوونتونن
بذا بی پرده بگم که به شما دروغ میگن
ا ونا که فدات بشم تیکه کلامشون شده
به تمام آسمونا به خدا دروغ میگن
اونا که با قسم وآیه می خوان بهت بگن
تا قیامت نمی شن ازت جدا دروغ می گن

 

 دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌ سالار ۱۱۰ دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:23  توسط دانیال حیدری   | 

 

شعری از عشقم که یگانه شاعر زندگیم بوده ومی ماندعاشقانه میپرستمش تا روزیکه بمیرم

 

لحظه های مستمند پای عابرها سلام

                                                    لحظه های ناب بی همتا سلام

لحظه های بیست وپنجمین شب ا ردی بهشت

                                                       خاطرا ت خوب ودختری شیدا سلام

نغمه های کودکانه لای دفترهای من

                           یاد سرخ درس ومشق وخط ناخوانا سلام

                                                                                                          ازدحام خاطرات تلخ وخون آلود جنگ        

                                                           سفره های شام پرزداغ بی بابا سلام

نوجوان شوخ وشنگ ومست ونا آرام                                                   

                                                           بیقرار غمزه های گرم وبس گیرا سلام

لیل کرد نوعروس خواب بی تعبیر یار

                                                                  نا خوشی روز هجر دختری تنها سلام

مرگ عشوه گر رها در انتظارت مانده است

                                                                 التهاب سرد گور تنگ ونا پیدا سلام 

                                                       ( رها )

     تو آسمانی ومن

تو آسماني ومن ريشه در زمين دارم

هميشه فاصله اي هست-داد ازاين دارم

قبول کن که گذشته ست کار من از اشک

که سال هاست به تنهايي ام يقين دارم

تو نيز دغدغه ات از دقايقت پيداست

مرا ببخش اگر چشم نکته بين دارم

بخوان و پاک کن واسم خويش را بنويس

به دفتر غزلم هرچه نقطه چين دارم

کسي هنوز عيار ترا نفهميده ست

منم که از تو به اشعار خود نگين دارم

محمد علي بهمني

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11:49  توسط دانیال حیدری   | 

  

یه ماه پیش در همچین روزی سره یه اشتباه بچه گانه تصمیم به ترک من گرفت من قبول دارم که اشتباه کردم واون از طرف خانواده اش تحت فشار قرار داره ولی گذشت در کجای قاموس مسلمانی اوست ؟ می دانم که ناراحتی او از من کمتر نیست بلکه بیشتر است ما یک روح بودیم در دوقالب که از هم جدا افتاده ایم نمی دانم در این یکماه چگونه بدون او نفس کشیده ام واو چگونه توانسته بدون من زندگی کند او مرا زندگی خود ومعنی واقعی و دلیل اصلی زندگیش میدانست پس چطور توانسته یکماه را بدون من زندگی کند من با تمام ایمانم بارها تصمیم به ازبین بردن خود گرفته ام من خودم میدانم که بالاخره هر آغازی را پایانیست وراه عشق را نیز باید پایانی باشد ولی چیزی که خیلی داغانم میکند از هم پاشیدن روابط دلهاییست که به یاد هم میتپیده است واینکه رشته انس والفت ومودت انسانها چگونه بی هیچ دلیلی گسسته شود .  تصوراینکه خدای ناکرده یارم دل در گرو کسی دیگر ببندد برایم عذاب آور است وهمچون سم مهلکی میباشد از این تصور که دستانی که روزی در دست من بوده است اکنون در دست کسی دیگر باشد وچشمانی که روزی نگاهش مال من بود مال کس دیگر شود وگوشی که فقط نجوای عاشقانه ی مرا پذیرا بود اکنون زمزمه یدروغین کسی دیگر را بشنود واز این که قلبی که به یاد من می تپید اکنون به یاد کسی دیگر بتپد درعذابم وهر لحظه از خدا مرگم را می خواهم ومیخواهم خدایا مبادا من زنده باشم واورا دوشادوش کسی دیگر ببینم واو با زهرخندی از کنار من بگذردکه آن لحظه حتما خودرا نابود خواهم کرد چگونخ میتوانم میوه ی عشقی را که از نهال بودن درختش بپایش سوختم وساختم را دردست ناپاک نا محرمی ببینم وتحمل کنم .  من هرشب به او شب خوش میگویم وبرای او صدقه میگذارم وصبحها آنقدر روی سرش مینشینم واورا نوازش میکنم تا ازخواب برخیزد خودش برایم میگفت که ساعتها درآیینه با من حرف میزند وساعتها در دوریم گریه میکند چگونه دلش را به این سخت دلی نرم کرده است البته خدا عالم است شاید اوروزگارش سراسر گریه وزاری باشد چون آنقدر از او شناخت دارم که میدانم او الان تحت شدید ترین فشارهای روحی وروانیست وازخدا میخواهم به او کمک کند تا بتواند درست تصمیم بگیرد ونیز توانایی این که فشارهای وارده از اطزافیانش را تحمل نماید من حاضرم بمیرم واو اشکی نریزد من حاضرم بمیرم واو خللی در زندگی عادیش ایجاد نشود. میدانید ما واقعا برای هم میمردیم واین برایم عذاب آورست که به هرجا مینگرم واو نیست همه را شکل او میبینم همه را با او مقایسه میکنم مثل دیوانه ها شده ام دیگرتعادل روانیم نیز بهم خورده است اینقدر درتنهاییم با او حرف میزنم که مرز بین واقعیت و رویا را گم کرده ام دراین یکماه به اندازه یتمام عمرم خدا را عبادت کردم وصدا زده ام ولی برعکس همیشه اصلا هیچ جوابی نگرفته ام عده ای میکویند شاید مصلحت نباشد ولی من میگویم خدایا اگر من بدم خوبم کن واورا بمن برگردان اگر خدای ناکرده او بد است خوبش کن وبمن برش گردان واگر تقدیرمان بداست معجزه ای کن وتقدیرمان را نیکو گردان خدایا درکجای ملکت خللی ایجاد میشود ما یار هم باشیم در کجای حکومتت اشکالی ایجاد میشود آیا اصلا ما در دستگاه کائناتت دیده میشویم وبحساب می آییم آیا آن دنیا برای باهم بودن اندکمان باید مجازات شویم که نامحرم بودید در حالیکه عشق خود محرمیت است خدایا تو باشی و من از بنده گانت خواهش کنم خدایا توباشی ومن سراغ فالگیر وجادوگر ودعا نویس بروم خدایا من تورا به پنج تن آل عبا (ع) واسم اعظمت قسم بدهم وکاری برایم نکنی ومجبور شوم دست بدامان بنده گان ناچیزت شوم خدایا اگر من در ملک توام پس حقم را وعشقم را بده به بد وخوبش راضیم  آمین یا رب العالمین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 22:24  توسط دانیال حیدری   | 

درزندگیم بعلت تعلیمات خانوادگی  که از تعلیمات دین مبین اسلام نشئت میگیرد برای همه ی انسانها ارزش بسیار قائل بوده وهستم برای خانمها احترام ویژه ای قائل بوده وهستم وهمیشه سعی کرده ام در برخوردهای اجتماعی وشغلیم حد وحدود مسائل را رعایت کنم وهیچگاه برخوردی سبک ویا زننده  نداشته ام از کودکی وارد حرفه ی تئاتر ونمایش شده ام و از سال 78 رسما کارگردانی تئاتررا آغاز کرده ام ومستقلا گروه نمایشی داشته ام ودرتمامی گروههایم نیزبا خانمها همکار بوده ام ودر طول این 9-10 سال که از 19-20 سالگی وعنفوان سنین جوانیم بوده است وبه طبع جوانتر وپرشور تر بوده ام وشهوات ولذات بیشتر انسان را محاصره میکند خدا را بشهادت میگیرم که کوچکترین نظر سوئی به هیچکدام از اعضا گروهم نداشته وندارم و تمامی همکاران خانمم که هنوز با بیشترشان رابطه ی کاری دارم مثل خواهر خودم بوده وهستند والحمد الله همه شان هنوزم از من ورفتارم به نیکی  یاد میکنند مسئولین فرهنگی اداره ارشاد ومجتمع فرهنگی نیز گواه این مدعا بوده وهستند . شاید دوست داشته ام وازکسی خوشم آمده باشد که این حس حسی خدادادی وغریزیست وهیچ بد نیست ولی به وحدانیت خدا آن کورسو را هم در دل خودم خفه کردم که مبادا محیط کاریم را که مقدس میدانمش آلوده نمایم هرچند عشق پاک کننده است نه آ لوده کننده  ولی بهر حال همیشه پا برروی دلم گذاشتم تا تئاتر ودلم درگیر مسئله ای نشود حتی در دانشگاهم که که در رشته ی نمایش تحصیل میکنم هیچگاه خود را وارد فضای ارتباطات غیر ضروری نکرده ام تا اینکه درتابستان 86 که برای کاری که نوشته ی خودم بود نیاز به بازیگر خانم داشتم از چندین نفرتست گرفتم که بکارم نیامدند . بعد از چند روز بواسطه خواهرانم دختر خانمی محجبه به انجمن نمایش و گروهم مراجعه کرد واعلام نمود به بازیگری علاقه دارد از او تست گرفتم که بدردکارم خورد وبسیار باهوش بود واگر پشتکار میداشت وکارم درجشنواره تایید میشد ( که بناحق تایید نشد ) اکنون ایشان از بازیگران بزرگ تئاتر استان وشهرمان بودند . بعلت مسئولیتم درانجمن نمایش و در دبیرخانه همان جشنواره مذکور از این خانم که شاعر خبرنگار ونویسنده هم بود دعوت نمودم تا دربخش بولتن با من همکاری نماید که ایشان پذیرفت ودر بخش بولتن به کمکم آمد درخلال همکاریم گاها برحسب عادت ایشان را عزیز دلم خطاب میکردم که در جواب میگفت من عزیز دل شما نیستم ومن بدون هیچ منظوری وبا خنده میگفتم شاید بشی .به من راه وبیراه میگفت چرا اینقدر منو اذیت میکنب ومن ساده فکر میکردم شاید زا اینکه کارمان در جشنواره نیست ویا ازحجم بالای کار بولتن ناراحت است وبا سادگی میپرسیدم چه اذیتی من که به یه مورچه همآزاری نمیرسانم واو با زمیگفت اذیتم نکن . از نگاههایش چیزی را میخواندم که خود نیاز و خود عشق بود ولی خدا را شاهد میگیرم که باز خودم را به کوچه ی علی چپ میزدم وهیچگاه معنی ومفهوم نگاههایش را برای خودم مرور نمیکردم تا مبادا دلم بلرزد .   بعد از اتمام کار جشنواره وبطبع کارمن هراز چندگاهی به منزل ایشان تلفن میزدم تا احوالش را بگیرم چون به چند جشنواره دیگر همان متن رد شده را داده بودم وتایید شده بود ونمیخواستم به عنوان یک بازیگر خوب همکاریم را باایشان قطع نمایم در طول صحبتهای کاریم گاهی صحبت از مسائل شخصی روزمره وعادی میشد وگاها بحث اینکه چرا من ازدواج نمیکنم از سوی ایشان پیش کشیده میشد و من بصراحت میگفتم  هنوز دختر مورد علاقه ام را نیافته ام افراد زیادی را بمن پیشنهاد میداد که هیچکدامشان مطابق سلیقه ی من نبودند وپرسش از اینکه آیا قبلا عاشق شده ام یا عشقی داشته ام که من نیز صادقانه گفتم عاشق کسی شده ام که اصلا مرا قبول نداشت وفورا هم ازدواج کرد وپرسش از این که آیا به او دست زده ام گفتم آری فقط یکبار به او دست دادم وبدین ترتیب من تخلیه اطلاعاتی شدم من همیشه به او بشوخی وجدی میگفتم من تنهام وکسی مرا تحویل نمیگیرد واز این تنهایی درعذابم تا این که روزی بازهم همین حرف را زدم و او گفت اگر کسی باشد که تورا دوست بدارد چکار میکنی خیلی عادی گفتم هر کاری بخواهد چون اورا دختری مومن وبسیار محجبه میدانستم اصلا فکر نمیکردم کسی خودش باشد بازهم با بیخیالی محض گفتم نکند عاشقم شده ای که گفت چه اعتماد بنفس بالایی ودعوتم کرد تا همدیگر را بینیم همدیگررا دیدیم و او با پررویی هرچه تمامتر سعی داشت به من القاء کند که من عاشق اویم و اودارد به تنهایی من رحم میکند وچون این مدت من با اوتماس داشته ام او استنباط کرده که من به او علاقه دارم وبدین ترتیب از همان روز اول بدهکار شدم  . گفتم عیبی ندارد من که تنها بوده وهستم واونیز که دختری پاک ونجیب است پس تنهاییم را با او قسمت کنم. دیگر نمیتوانستم ونمیخواست بسادگی روزهای همکاریم با اوتماس بگیرم و بعد از حدود مدتی کوتاه  که مسئله برایم بیخیالی بود کم کم جوانه ی عشق در دلم شکوفه زدو اووقتی فهمید دیگرنمیتوانم از او دل بکنم به انحا مختلف بنای ناسازگاری را میگذاشت مدتها به من پرخاش میکرد ومن که ذاتا انسان بینهایت صبوری هستم خم به ابروی نمی آوردم وقتی آروم میشد کلی معذرتخواهی میکرد ومن بیش را هرچیز از معذرت خواستن کسی ازخودم متنفرم اورا دعوت به سکوت میکردم تمام محبت بیست وهفت ساله ام را بپایش میریختم خیلی کم همدیگر را میدیدیم ولی ازپشت تلفن تمتم داشته هایم را نثارش میکردم بسادگی به من میگفت که چه کسانی عاشق بوده اند وبرایش گریسته اند وپسری اورا سالها میخواسته ومن اصلا ناراحت نبودم ونشدم وخدا شاهد است خم به ابرو نیاوردم اوهرروز نامهربانتر و من هرروز نیازمند تر از روز قبل بزیارت امام رضا رفتم تا آقا مرادم را دهد .   گفت پدرم وخانواده ام مخالفند با پدرش صحبت کردم گفت مخالفم بی پروا گفتم ما همدیگر را میخواهیم ازاین حرفی که به پدرش زدم ناراحت شد گفت چرا حرف از عشقمان زدی گفتم سلاحی دیگر نداشتم . در طول این رابطه بارها کارم به بخش قلب بیمارستاهای مختلف کشیده شد . عاشقانه میپرستیدمش ومیپرستمش تا اینکه بعلت اشتباه خواهرم در بیان بعضی مطالب جزیی بین من وایشان با دختر عموهای پست وکثیف وبی همه چیزدخترمورد علاقه ام او وخانواده اش از دست من وخانواده ام رنجیدند ودختر که همیشه نقش عشاق واقعی را بازی میکرد دیگر حتی حاضر نبود ونیست که حرفها معذرتها وتوضیحات منو بشنوه و به همین خاطر هیچ وپوچ مرا مورد بد ترین خطابها قرار داد ودر ایام نوروز روزی دیگر خیلی به تنگ آمدم به او زنگ زدم وچون خانه شان پر از مهمان بوده دیگر حسابی کفری میشود برای اینکه هرگونه ارتباط با من را منکر شود همانطور که بارها گفته بود من او را نمیخواهم او دست از سر من برنمیدارد پدرش را به در منزل ما فرستاد و من را از نقش یه خواستگار در نزد پدرم وپدر خودش به نقش یک مزاحم پست عوضی تنزل داد .پدرش به پدرم گفت به پسرتان بگویید دست از سر دخترم بردارد زیرا دخترم هیچ علاقه ای به نداشته وندارد وپدرم سخت مرا سرزنش کرد و این درحالیست که عشقمان دو طرفه بوده است بازهم بزیارت امام رضا رفتم وساعتها گریه کردم واستغفار به درگاه خدا و امام رئوف        ایشان معلم است  به در مدرسه شان رفتم بپایش افتادم برایش گریه کردم هیچ افاقه ای نکرد ومن اکنون حیران وادی سردرگمی ام وچون عاشقانه اورا دوست دارم نمیدانم چکار باید بکنم کمک وراهنماییم کنید ونیزبرایم دعا کنید ممنونم که مطالبم را میخوانید

التماس دعا

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 14:59  توسط دانیال حیدری   | 

الهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم

 

دوستان عزیز عاجزانه از همه تون خواهش میکنم برای بر آورده شدن

 حاجت من که همه تون میدونید خیره انشاء الله هرکدام برایم 10

صلوات  با عجل فرجهم بفرستید نذر وجود نازنین حضرت مهدی (عج

 الله ) که به امید خدا وبنفس پاک شما گره از مشکل من باز بشه منم

بتونم از خجالتتون در بیام ودعاتون کنم

 

یا حق

 

 

و حدس می زنم شبی مرا جواب میکنی

                                                  و قصر کو چک دل مرا خراب میکنی

 سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای

                                                  ولی برای رفتنت عجب شتاب میکنی

من از کنار پنجره تو را نگاه میکنم

                                                  و تو به نام دیگری مرا خطاب میکنی

چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی

                                                  هزار مرتبه مرا ز خجلت آب میکنی

به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام

                                                 تو کمتر از غریبه ای مرا حساب میکنی

و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت

                                              که بعد من دوباره دوست انتخاب میکنی..

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 15:13  توسط دانیال حیدری   | 

بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یک سکو ساکت بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی
 ما واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمی دونیم ولی در عین حال تا وقتی که چیزی رو دوباره به دست نیاریم نمی دونیم چی رو از دست دادیم
 اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی تضمینی بر این نیست که او هم همین کار رو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اینکه عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه این طور نشد خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده
 در عرض یک دقیقه میشه یک نفر رو خرد کرد در یک ساعت میشه یکی رو دوست داشت و در یک روز میشه عاشق شد ، ولی یک عمر طول می کشه تا کسی رو فراموش کرد
 دنبال نگاهها نرو چون می تونن گولت بزنن، دنبال دارایی نرو چون کم کم افول       می کنه ، دنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یه روز تیره رو روشن کرد ، کسی رو پیدا کن که تو رو شاد کنه
دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که می خوای اونو از رویات بکشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش کنی
 رویایی رو ببین که می خوای ، جایی برو که دوست داری ، چیزی باش که می خوای باشی ، چون فقط یک جون داری و یک شانس برای اینکه هر چی دوست داری انجام بدی
 آرزو می کنم به اندازه ی کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی ، به اندازه کافی بکوشی تا قوی باشی
 به اندازه کافی اندوه داشته باشی تا یک انسان باقی بمونی و به اندازه کافی امید تا خوشحال بمونی
 همیشه خودتو جای دیگران بذار اگر حس می کنی چیزی ناراحتت می کنه احتمالا دیگران رو هم آزار می ده
 شادترین افراد لزوما بهترین چیزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو می برن
 شادی برای اونایی که گریه می کنن و یا صدمه می بینن زنده است ، برای اونایی که دنبالش می گردن و اونایی که امتحانش کردن ، چون فقط اینها هستن که اهمین دیگران رو تو زندگیشون می فهمن
 عشق با یک لبخند شروع میشه با یک بوسه رشد می کنه و با اشک تموم می شه ،‌ روشنترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده شکل می گیره ، نمیشه تا وقتی که دردها و رنجا رو دور نریختی توی زندگی به درستی پیش بری ،
 وقتی که به دنیا اومدی تو تنها کسی بودی که گریه می کردی و بقیه می خندیدن ، سعی کن یه جوری زندگی کنی وقتی رفتی تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن

براتون آرزوی موفقیت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 15:11  توسط دانیال حیدری   | 

دیروز برای هزارمین با رغرورم را شکستم هر جند در جایی که عشق وارد میشود غرور خارج میشود ومن در تمام زندگی

 

بیست وهفت ساله ام برای کودکان نیز غرور نداشته ام ولی بهر حال غرور چیزیست خدا دادی که در جاهایی لازمه یوجودی

 

 انسانهاست تا آدمها هرجا هرکاری را نکنند و شاید گاهی خود را خوار نسازند من پسری سرشناس در شهرمان هستم تقریبا

 تمام مردم وآشنایان وهم صنفی های هنرمندم وبیشتر مسئولین وروسای ادارات شهرستان با من دوست هستند واز من به

 

نیکی یاد میکنند که این از لطف خداست بگذریم بسراغش را رفتم اورا بجان شخصی که میگفت عشقش از من پاکترست قسم

 

 دادم نپذیرفت التماسش کردم که برای یکبارهم که شده مرا ببیند ودست از لج بازی کودکانه اش بردارد گفتم که اگر من تو

 

 از هم جدا شویم نه پدر نه مادر نه خواهر نه برادر نه دااد نه دوست نه فامیل کسی ککش نم یگزد وکسی متضرر نمی شود

 

فقط منو تو هستیم که تا آخر عمر میسوزیم وباید اشک بریزیم نپذیرفت گفت تو حرمت عشق را نگه نداشتی تو مرا لمس

 

 کردی مرا بوسیدی گفتم ما به هم محرم بودیم خودت گفتی عشق ما را محرم کرده است گفت تو خائنی تو لیاقت عشق پاک

 

را نداری گفتم خطای ما دوطرفه است ولی در دیوان ودفتر عشق هر خطایی قابل چشم پوشیست بیا وبگذر از خطای نا کرده

 

 ی من بازهم نپذیرفت به پایش افتادم واقعا و بر پایش بوسه دادم آیا کسی را سراغ دارید بر خاک پای عشقش لب بگذارد

 

وخودش را تا این حد کوچک کند و من کردم بدون اینکه ناراحت باشم  گفتم خود را خواهم کشت گفت خدا رحمتت کند به

 

جهنم  ولی افسوس در دل سنگش اثر نکرد و من مانده ام وبا دنیایی از سوالات بی جواب کمکم کنید که بفهمم کجای کارم

 

ایراد داشته ودارد میخواهم بگویم حاضرم با تو باشم وازدواج کنم و تا روزیکه واقعا از من راضی نشوی ونباشی حتی اگر

 

صد سال نیز طول بکشد حتی به سایه ات نیز دست نخواهم کشید وجسمت را برخود حرام میکنم تا روحت ماله من باشد وهر

 

 گاه مرد مورد نظرت شدم تورا در آغوش میکشم حتی اگر در خاک خفته باشم  برایم دعا کنید که در بد وادی حیرتی افتاده

 

ام  فقط نگویید که اشتباه کرده ام نگویید چرا غرورت را شکستی چون حاضرم خاکپای عشقش باشم تا ابد

 

یا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 17:50  توسط دانیال حیدری   | 

سلام به تمام دلشکستگان که مثل من تنها وبی کس شده اند وکسانی ایشان را با این جمله که هنوز خدا هست دلداری میدهند واین جمله نوشداروییست بعد از مرگ سهراب از همه ی شما دوستان عزیزم خواهش میکنم از عشق من بخواهید سر هیچ و پوچ همه چیز رو خراب نکنه یه خورده منطقی باشه یه خورده گذشت  داشته باشه اون معدن  خوبیهاست ولی حیف که خیلی زود عصبانی میشه وتو ی عصبانیت تصمیم میگیره الان هم تصمیم به ترک من مهجور گرفته ومن تاوان اشتباهی را که دیگران مرتکب شده ام را میدهم  از همه ی شما خواهش می کنم برای من دعا کنید واز اون عزیز بخواهید با من بی وفایی نکند که زندگیم به زندگی او بسته است و خدا میداند از بی او بودن میترسم و ممکن است دست بهر کاری بزنم  برایم دعا کنید وبه دوستانتان نیز بگویید دروبلاگهایشان مرا از یاد نبرند  من محتاج وچشم براه کمک های شما هستم وامروز جز شما دوستان کسی را درکنار خود نمی بینم که با او درد دل کنم من به اشتباه خود معترفم ولی آیا تلافی اشتباه ترک کرد ن ماهها پیوند پاک عشقی وپشت پا زدن به همه ی آن خوبیهاست آیا این انصاف است آیا این برابری جرم با مجازات است دوستان به کمکتان نیازمندم دستانم را بفشارید

دیگر هفته هاست از انسانیت عاریم مثل یک جسد لمس هستم عاری از هرگونه احساسی و فارغ از آدمیت خود من بیگناه مجازات میشوم

یا علی مدد

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 18:38  توسط دانیال حیدری   | 

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم


تو را به خاطر عطر نان گرم

 
برای برفی که اب می شود دوست می دارم


تو را برای دوست داشتن دوست می دارم


تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم


تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم


برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت


لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم


تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم


تو برای لبخند تلخ لحظه ها


پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم


تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم


تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم


برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه


تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم


تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم

 

 

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود


تو در کنار من بشینی محال بود

 
هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود


چشمان مهربان تو پاک و زلال بود


پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری


با تو چه قدر کوچه ما بی مثال بود


نشنید لحن عاشق من را نگاه تو


پرواز چشم های تو محتاج بال بود


سیب درخت بی ثمر آرزوی من


یک عمر مانده بود ولی کال کال بود


گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت


گفتی مجال نیست و لیکن مجال بود


یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود


سهم من از عبور تو رنج و ملال بود


چیزی شبیه جام بلور دلی غریب


حالا شکست وای صدای وصال بود


شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد


اما نه با خیال تو بودم حلال بود

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 18:37  توسط دانیال حیدری   | 

ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت

 

كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي

 

 اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي

 

 كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود .

 

پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد . اي تنها منجي من ،

 

 مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ،

 

 

براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ، براي

 

نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ، و پس از

 

مرگت نيز براي جسدت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار 

.

  روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميداني چرا

 

 ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه

 

برايم زنده باشي تا هميشه .  تو ديگر تنها نيستي ، خانه اي خواهم ساخت

 

برايت ، از استخوانهايم ، برايش ستون و از پوستم برايش سقفي ، قلبم را با برق

 

 شكاف ميان سينه هايت ميشكافم و از گرمي خون رگهايم براي شبهاي

 

تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه و

 

در عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك کنی....

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 18:26  توسط دانیال حیدری   | 

سلام به تمام دلشکستگان که مثل من تنها وبی کس شده اند وکسانی ایشان را با این جمله که هنوز خدا هست دلداری میدهند واین جمله نوشداروییست بعد از مرگ سهراب از همه ی شما دوستان عزیزم خواهش میکنم از عشق من بخواهید سر هیچ و پوچ همه چیز رو خراب نکنه یه خورده منطقی باشه یه خورده گذشت  داشته باشه اون معدن  خوبیهاست ولی حیف که خیلی زود عصبانی میشه وتو ی عصبانیت تصمیم میگیره الان هم تصمیم به ترک من مهجور گرفته ومن تاوان اشتباهی را که دیگران مرتکب شده ام را میدهم  از همه ی شما خواهش می کنم برای من دعا کنید واز اون عزیز بخواهید با من بی وفایی نکند که زندگیم به زندگی او بسته است و خدا میداند از بی او بودن میترسم و ممکن است دست بهر کاری بزنم  برایم دعا کنید وبه دوستانتان نیز بگویید دروبلاگهایشان مرا از یاد نبرند  من محتاج وچشم براه کمک های شما هستم وامروز جز شما دوستان کسی را درکنار خود نمی بینم که با او درد دل کنم من به اشتباه خود معترفم ولی آیا تلافی اشتباه ترک کرد ن ماهها پیوند پاک عشقی وپشت پا زدن به همه ی آن خوبیهاست آیا این انصاف است آیا این برابری جرم با مجازات است دوستان به کمکتان نیازمندم دستانم را بفشارید

دیگر هفته هاست از انسانیت عاریم مثل یک جسد لمس هستم عاری از هرگونه احساسی و فارغ از آدمیت خود من بیگناه مجازات میشوم

یا علی مدد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 13:11  توسط دانیال حیدری   | 

هر چه بود همين بود، نه دروغ بود و نه خيال...

 

هر چه بود باريدن باران بود و خيال سبك شدن اين بغض.

 

رؤيا را در واقعيت حل كردن و نوشيدن جرعه اي بيتابي.

 

دل بستن به نگاهي باراني و صدايي صبور.

 

مسح دستاني كه هميشه داغ بود از بودن.

 

هر چه بود داشتن نگاهت بود و باز هم دلتنگي.

 

هر چه بود همين بود...

 

تو مي داني چه شد كه من ماندم و اين همه سكوت؟

 

تو مي داني چه شد كه من ماندم و اين همه دلتنگي؟

 

تو مي داني چه شد كه من ماندم و اين همه نبودن ِ تو؟

 

تو مي داني چه شد كه من ماندم و اين همه سرگرداني؟

 

تو مي داني چرا هر چه اين نگاه ميبارد، اين بغض سبك نمي شود؟!

 

چقدر گفتم اينهمه بي نشان شدن دلتنگ ترم مي كند؟

 

چقدر گفتم اينهمه زمزمه نبودن بيتاب ترم مي كند؟

 

من گفتم اما تو باور نكردي.

 

دلتنگ تر شدم...

 

بيتاب تر شدم...

 

بعد هم من ماندم و خودم!

 

من ماندم و اين همه فراموشي ِ گاه و بيگاهي كه به نگاهت چنگ مي اندازد!

 

من ماندم و...

 

بگذريم!

 

نمي دانم چرا هميشه براي گرفتن سهممان دير مي رسيم!

 

هميشه وقتي مي رسيم كه ديگر هيچ نمانده جز حسرت!

 

نمي دانم من دير رسيدم يا تو زود رفتي!

 

تنها مي دانم من وقتي رسيدم كه ديگر هيچ نمانده بود از تو و من به همان هيچ قانع!

 

من به همان هيچ قانع و تو...

 

آخ كه نمي داني لحظه هاي نداشتنت چه با من كردند!

 

چقدر آغوش به روي ستاره ها گشودم تا پنهاني عطر تو را برايم بياورند.

 

چقدر آبي آسمان را به صداقت ابرها قسم دادم كه نازنين را به ياد تو بيندازد.

 

چقدر عطر باران را به نسيم ها سپردم تا نشاني از من برايت باشد.

 

نمي داني چقدر مي ترسيدم دلت را تنگ كنم.

 

مي ترسيدم بگويم نيازمندت هستم و تو صدايم را نشنوي.

 

مي دانستم از كهنگي نگاهم همه را خوانده بودي!

 

مي دانستم مي دانستي سرشارم از تو، اما سكوت مي كردي!

 

پرواز مي شدي در خيالم و من باز مي ترسيدم بيشتر دلتنگت كنم.

 

اما تو حتي از ترساندن من نمي ترسيدي!

 

حتي از بغض نگاهم نمي ترسيدي!

 

حتي از نداشتنم نمي ترسيدي!

 

و من... باز دلتنگ تر مي شدم...

 

بيتاب تر مي شدم...

 

باز هم من مي ماندم و خودم!

 

من مي ماندم و لمس هميشگي نداشتنت!

 

من مي ماندم و پايان قصه!

 

كار از كار گذشته است...باورت مي شود؟!

 

باورت مي شود قصه تمام شده باشد و نگاه هميشه منتظر من هم.

 

تو مانده باشي و يك دنيا بي خيالي سرد كه تن لرزان خيالت را رنجور كند.

 

تو مانده باشي و يك دنيا توجيهتو مانده باشي و يك دنيا دروغ.

 

تو مانده باشي و يك دنيا خيالات پوچ.

 

باورت مي شود، قصه تمام شده باشد و تو مانده باشي و هيچ؟

 

باورت شود!

 

قصه تمام شد!!!

 

 تو ماندي و هيچ!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 19:19  توسط دانیال حیدری   | 

یکی از آهنگهایی که این روزها تنهاییم رو باهاش پر میکنم وخودم رو بیشتر عذاب میدم

 

کي اشکاتو پاک ميکنه
شبا که غصه داري
دست رو موهات کي ميکشه
وقتي منو نداري

 


شونه کي
مرهم هق هقت ميشه دوباره
از کي بهونه ميگيري
شباي بي ستاره

برگ ريزوناي پاييز
کي چشم به رات نشسته
از جلو پات جمع ميکنه
برگاي زرد و خسته

کي منتظر ميمونه
حتي شباي يلدا
تا خنده رو لبات بياد
شب برسه به فردا

کي از سرود بارون
قصه برات ميسازه
از عاشقي ميخونه
وقتي که راه درازه

کي از ستاره بارون
چشماشو هم ميذاره

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 19:3  توسط دانیال حیدری   | 

اصلا فکرش را نمیکردم که روزی برسد که مجبور شوم اینگونه تلخ بنویسم شاید این سزای ناسپاسی من باشد اصلا فکرش را نمی کردم روزی بخواهم از جدایی آبانم بنویسم تنها امید من برای زندگی در این جهان خاکی او که با خندیدنش جهانی از نور وروشنایی وامید وعشق را به زندگی من پاشید آری اکنون او رفته ودیگر مرا نمی خواهد وحالا که این مطالب را مینویسم بغض راه گلویم را فشرده است

روزی داستانی را برایم نوشت که مضمونش چنین بود عاشق ومعشوقی از هم جدا میشوندشبی مردک عاشق  که همسری جدید اختیار کرده درآغوش همسر آرمیده است که همسرش از او سئوال می کند چرا هرشب که ما پیش هم هستیم پشت پنجره ی اتاق خوابمان خیس ونمناک میشود درحالیکه هوا بارانی نیست مرد جا میخورد میگوید نمی نمی نمیدا نم دروغ میگوید او میدانست روزی معشوقه اش یه او گفته بود اگر از تو جدا شوم خودم را خواهم کشت تا روحم آزادانه کنارت باشد و من هر شب به پشت شیشه ی اتاق خوابت خواهم آمد و وقتی تورا در آغوش همسرت آرامیده میبینم داد میزنم واشک میریزم و اشکم شیشه ی اتاق خوابت را خیس ونمناک می کندو من فریاد میزنم این منم آبان تو آزادانه درکنار تو روحم متعلق به توست .

هفته هاست خوراکم اشکست وگریه وزاری وشکایت از جفای او وداد بر این نکته که من بیگناهم ونباید گناه اطرافیان بپای من نوشته شود ولی کسی حتی عشقم هم قبول نمی کند و من نمیدانم چگونه خود را ازاین شکنجه گاهی که اسمش دنیاست خلاص کنم و پیش دستی کنم وروحم را به اتاق خواب محبوبم بفرستم وپشت شیشه ی اتاقش را نمناک نمایم

حاضرم بمیرم وکسی دیگر را ددرکنار عشقم تصور نکنم و نبینم ونشنوم که عشقم آبانم که با هم بذر عشق پاشیدیم دست در دست کسی دیگراست ودوشادوش شخصی دیگر شخصی که مطمئنم لیاقت او وعشق پاکش را ندارد

من فریاد دارم من به خدا شکایت میبرم که خدایا من بیست وهفت سال بود که تنها بودم چرا اینگونه عذابم دادی چرا به من عشق دادی تا زجر جدایی بنوشم

زندگی یکنواخت من بعد از بیست وهفت سال با آمدن آبادن رنگ وبویی دیگر گرفت او به من محبت کرد وجسم و جان مرده وبیروح مرا روح بخشید پاییز وزمستان را با من بود ولی افسوس که در آستانه ی بهار زندگی سازش را برای من وشاید هم برای او ناکوک کرد و اینک درآستانه ی سرود جداییست تا من بازهم به همان موجود بیوجود وبیروح وخموده تبدیل شوم زندگی  مردها بدون زتها هیچ معنایی ندارد ومعنای حیات در جفت بودن ایندوست وقتی یاد دستان گرم وآغوش رویایی او می افتم وقتی یاد دلسوزیها ومحبت زنانه ی او می افتم دیوانه میشوم هر مرد باید برای یک نفر مهم باشد کسی را داشته باشد که احوالش را بگیرد به یادش باشد بفکرش باشد ومرد نیز باید به یاد کسی روز را آغاز کند وبیاد کسی زنده بماند. زندگی تنهایی مختص خداست وکسی که زندگی عشقی را چشیده حاضر ست بمیرد ولی تنها نماند

ومن حاضرم بمیرم وبی آبانم لحظه ای نمانم

ووقتی نیست مرگ زیبا ترین واژه است برای من

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 17:23  توسط دانیال حیدری   | 

سلام

دوستان اینقدر این روزها تنهام ودلم گرفته که دوست دارم تند تند مطلب بزارم خواهش میکنم با نظرهاتون با تنهاییم همدردی کنید ممنون

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن


بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن


موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن


من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن


بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن


امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....

 

===============================================================================

متنفرم از تو

که لذتم به وجود اندامت بسته است.

متنفرم از خودم

که هوسم از دستم خارج است.

متنفرم از تو، دوباره از تو و البته بیچاره از تو!

متنفرم از خودم

متنفرم... _از تمام او_.

 

                                                  } _متنفرم از کافی شاپها،

                                                         متنفرم از دودهای روشنفکری!

                                                              متنفرم از تمام آن مغزهای گوسفندی!  {

 

متنفرم ازین کشور

که با تمام کجیهایش

سمبولش یک چیز راست

چون برج میلاد است!

متنفرم از مذهب

که مشروعیتمان را

به امضا ته یک کاغذ پوچ بسته است.

متنفرم از خیابان

که چون کلکسیونی

از تصاویر منعکس در آینۀ دق بی استفاده است.

 

                                          { _متنفرم از ویترینها 

                                                 متنفرم از مانکنهای پلاستیکی!

                                                      متنفرم از بوتهای باریک و سکسی و مشکی!}

 

متنفرم از سنت،

که تمام ناهنجارهای بهنجار شده است.

متنفرم از ادبیات

که مجنون را عاشق واقعی جا زده است.

متنفرم از فروید

که ضعفم را اینچنین به رخم کشانده است!

متنفرم از دختر لِز!

که هرچه غیر مرا ترجیح داده ست.

                                        

                                 { _متنفرم از ناز و ادا،

                                          متنفرم از اس ام اس های تو خالی.

                                                   متنفرم از هر شیرینی فروش بی شیرینی! }

 

 

متنفرم از هرچه پرده

که نگاهمان را زِهَم جدا کرده است!

متنفرم از فیلمها

که همه آه و حسرتم را بالا آورده  است.

متنفرم از دستم

.................................................*.

متنفرم از آن شب

که هوس زودگذر دو کس مرا بوجود آورده است.

                          

                                              { _متنفرم از لاسیدن ها

                                                       متنفرم از خماری و خود ارضایی!

                                                               متنفرم  از  تمام  عقاید  فمینیستی! }

                                      

              

متنفرم از پسر بودن و مرد شدن،

متنفرم از دختر بودن و زن نشدن!

متنفرم از .........*

.............................*

 

... و دوباره

متنفرم از تو

که لذتم به وجود اندامت بسته است.

متنفرم از خودم

که هوسم از دستم خارج است....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 18:4  توسط دانیال حیدری   | 

من پذیرفتم شکست خویش را

 

                        پندهای عقل دوراندش را

 

من پذیرفتم که عشق افسانه است

 

                         این دل دردآشنادیوانه است

 

می روم شایدفراموشت کنم

 

                         بافراموشی هم آغوشت کنم

 

می روم ازرفتن من شادباش

 

                          ازعذاب دیدنم آزاد باش

 

گرچه توتنهاترازمن می روی

 

                          آرزودارم ولی عاشق شوی

 

آرزودارم بفهمی درد دل

 

                          تلخی برخوردهای سرد دل

 

-----------------------------------------

 

مرابی یاروغمخوارآفریدند

 

مرا تنهای تنها آفریدند

 

مرابادردعشق سینه سوزی

 

ازاول بی پرستارآفریدند

 

 

                 مرا دائم ترین رنج کردند

 

                 چوگل درسایه ی خارآفریدند

 

                 مراچومرغ خوشخوانی دراین باغ

 

                  گرفتار گرفتار آفریدند

 

 

                                  مرالبریزمحبت خلق کردن

 

                                  مراازغصه سرشارآفریدند

 

                                  مرادربزم گیتی مات ومبهوت

 

                                  نه سرمست ونه هوشیارآفریدند

 =====================================================================

مرا نديده بگیريد و بگذريد از من
 كه جز ملال نصيبي نميبريد از من
 زمين سوخته ام نا اميد و بي بركت
 كه جز مراتع نفرت نمي چريد از من
 عجب كه راه نفس بسته ايد بر من و باز
 در انتظار نفس هاي ديگريد از من
 خزان به قيمت جان جار مي زنيد اما
 بهار را به پشيزي نمي خريد از من
 شما هر آينه ، آيينه ايد و من همه آه
 عجيب نيست كز اينسان مكدريد از من
 نه در تبري من نيز بيم رسوايي است
 به لب مباد كه نامي بياوريد از من
 اگر فرو بنشيند ز خون من عطشي
 چه جاي واهمه تيغ از شما وريد از من
 چه پيك لايق پيغمبري به سوي شماست ؟
 شما كه قاصد صد شانه بر سريداز ممن
برايتان چه بگويم زياده بانوي من
 شما كه با غم من آشناتريد از من

=====================================================================

گمان نمي کنم اين دست ها به هم برسند

دو دل شکسته ي در انزوا به هم برسند

ضريح و نذر رها کن ،بعيد مي دانم

دو دست دور به زور دعا به هم برسند

کدام دست رسيده به دست دلخواهش

که دست هاي پراز زخم ما به هم برسند

شکوه عشق به زير سؤال خواهد رفت

وگرنه مي شود آسان دوتا به هم برسند

فلک نجيب نشسته است وموذيانه به فکر

که پيش چشم من آن دو چرا به هم برسند

نشاني ده بالا به يادمان باشد

مگر دو دور در آن دورها به هم برسند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 16:15  توسط دانیال حیدری   | 

ای دور مانده از من ناچار و ناسزاوار
 
آنسوی پنج خندق - پشت چهار دیوار
 
ای قصه ی تو و من - چون قصه ی شب و روز
 
پیوسته در پی هم ، اما بدون دیدار
سنگی شده است و با من تندیسوار مانده است
 
آن روز آخرین وصل ،‌و آن وصل آخرین بار
 
بوسیدی و دوباره... بوسیدی و دوباره
 
سیری نمی پذیرفت از بوسه روحت انگار
 
با هر گلوله یک گل در جان من نشاندی
 
از بوسه تا که بستی چشم مرا ، به رگبار
 
دانسته بودی انگار ، کان روز و هر چه با اوست
 
از عمر ما ندارد ،‌دیگر نصیب تکرار
 
آندم که بوسه دادی چشم مرا ، نگفتم
 
چشمم مبوس ای یار ، کاین دوری آورد بار ؟

 

 

به آب و تاب که را جلوه ی ستاره ی توست ؟
که آفتاب در این باب استعاره ی توست
 همین امید نه ترجیع مهربانی تو
 که عشق نیز به تکرار خود دوباره ی توست
 نسیم کیست به چوپانی دلم ؟ که تویی
 که گله های گلم پیش چوبپاره ی وست
 بهار با همه ی جلوه و جمل گلی
 به پیش سینه ی پیراهن بهاره ی توست
 سپیده را به بر و دوش خود چرا نکشی ؟
 که این حریر جدا بافت از قواره ی توست
 تو داغ بر دل هر روشنی نهی که به باغ
چراغ لاله طفیل چراغواره ی توست
 رضا به قسمت خکسترم چرا ندهم ؟
 به خرمنم نه مگر شعله از شراره ی توست ؟
 ستاره نیز که باشم کجا سرم به شهاب
 که رو به سوی سحر قاصد سواره ی توست
 اگر به ساحل امنی رسم در این شب هول
 همان کنار تو آری همان کناره ی توست

 

بانوی اساطیر غزل های من اینست
 صد طعنه به مجنون زده لیلای من اینست
 گفتم که سرانجام به دریا بزنم دل
 هشدار دل! این بار ، که دریای من اینست
من رود نیاسودنم و بودن و تا وصل
 آسودگی ام نیست که معنای من اینست
 هر جا که تویی مرکز تصویر من آنجاست
 صاحبنظرم علم مرایای من اینست
 گیرم که بهشتم به نمازی ندهد دست
 قد قامتی افراز که طوبای من اینست
همراه تو تا نابترین آب رسیدن
 همواره عطشنکی رؤیای من اینست
 من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت
نایاب ترین فصل تماشای من اینست
 دیوانه به سودای پری از تو کبوتر
 از قاف فرود آمده عنقای من اینست
 خرداد تو و آذر من بگذر و بگذار
 امروز بجشوند که سودای من اینست
 دیر است اگر نه ورق بعدی تقویم
 کولکم و برفم همه فردای من اینست

 

 

ماندم به خماری که شراب تو بجوشد
 پس مست شود در خم و از خود بخروشد
 آنگه دو سه پیمانه از آن می که تو داری
 با من به بهایی که تو دانی بفروشد
مستم نتوانست کند غیر تو بگذار
 صد باده به جوش اید و صد بار بکوشد
 وقتی که تو باشی خم و خمخانه تهی نیست
 بایست دعا کرد که سرچشمه نخوشد
مستی نبود غایت تأثیر تو باید
 دیوانه شود هر که شراب تو بنوشید
 مستوری و مست تو به یک جامه نگنجد
عریان شود از خویش تو را هر که بپوشد
خاموش پر از نعره ی مستانه ی من ! کو
 از جنس تو گوشی که سروش تو نیوشد ؟
تو ماده ی آماده دوشیدنی اما
 کو شیردلی تا که شراب از تو بدوشد ؟

 

حسین منزوی ۰کهربا وکافور )

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 15:17  توسط دانیال حیدری   | 

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم

 

به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور

به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور

 

به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري

که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري

 

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

 

به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو

به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو

 

به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت

به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت

 

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

 

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش

می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

 

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

 

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

 

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

 

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست

پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

 

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

 

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

 

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

و تماشاگه این خیل تماشا شده است

 

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

ببخشید این شعر وشعر بعدی رو بعلت علاقه یزیاد دوباره میگذارم امیدوارم خوشتون بیاد

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 15:11  توسط دانیال حیدری   | 

یه شب در اوج غم وغصه عزیز دلم یه شعری رو با اون صدای آسمونیش

 

 برام خوند که خاطره ی اون شعر و لحن آهنگین وملکوتی اون صدا تا

 

آخر عمر با منه هرچند اونشب این شعر جگرم رو به آتیش کشید ولی

 

الان برام تبدیل به یه خاطره ی دوست داشتنی شده

 

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه اندوه می کارد

مو سپید آخر شدی ای برف

تا سرانجامم چنین دیدی

در دلم باریدی... ای افسوس

بر سر گورم نباریدی

چون نهالی سست می لرزد

روحم از اندوه تنهایی

می خزد در ظلمت قلبم

وحشت دنیای تنهایی

دیگرم گرمی نمی بخشی

عشق،ای خورشید یخ بسته

سینه ام صحرای نومیدی ست

خسته ام،از عشق هم خسته

بعد از او دیگر چه می جویم؟

بعد از او دیگر چه می پایم؟

اشک سردی تا بیفشانم

گور گرمی تا بیاسایم

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه اندوه می کارد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 15:6  توسط دانیال حیدری   | 

دلم رو شكست .....

كجایی عزيزم ببینی كه تنهام
كجایی ببینی كه تاریكه شبهام
چی شد تو نگاهت كس ديگه ای بود
كجایی كه بعد تو غم همدمم بود
نگاهم هنوزم تو حسرت نگاهت
بيا تا بريزم اشكامو به راهت
كجایی گل من تو رفتی می دونم
دلم تنگه واسه تو نامهربونم
نبودی ببینی چی اومد سر من
كجایی ببینی شكسته پر من
پريدی چه ساده تو تنها نزارم
می دونی كه نای پريدن ندارم
پرمن شكسته نكن ناامیدم
بدون بعد چشمات خوشی رو نديدم
چه شبها به یادت نشستم می دونی
بسه گریه زاری تو نامهربونی
بدون تا ابد تو قلب منی
ولی باز چه ساده دلو می شكنی
اونیكه پرها شو بست و نشست
چه ساده پریدو دلم رو شكست

 


بمون .....

غم و غصه می باره از تو چشمام وقتی میری
می دونی برات می میرم هی بهونه می گیری
می دونی یه تار موتو من به صد تا دنیا نمی دم
هرچی غمه تو نگام نه به هیچ  كس نمی گم
هنوزم صدای تو بهونه بودنمه
با تمام خستگی این دل من عاشقته
هنوزم بعد یه عمر بهت میگم دوست دارم
هنوزم موقع گریه سر رو شونت می زارم
همه سادگیامو با تو قسمت می كنم
هنوزم گریم می گيره اگه تركت بكنم
هنوزم با خنده تو غصه میره از دلم
اگه تو پیشم نباشی از توی دنیا میرم
آخه تو دارو ندار این غریب بی كسی
آخه تو برام عزيزی مثل حس نفسی
آخه با بودن تو كور میشه چشم حسود
بمون و ثابت بكن كه عشق ما هوس نبود

 


چرا رفتی .....

چرا رفتی ؟ چرا رفتی؟
تو كه می دونستی من
طاقت دوریتو ندارم
می تونستم وقت گریه
سر رو شونه هات بزارم
دلم تنگ دیدنته
داد می زنه تو سینه
همش بهونه می گیره
می خواد تو رو ببینه
بی تو شبام پر از غمه
پر از سكوت و ماتمه
دلم می خواد یه روز بيای
نگات كنم یه عالمه
بگم دوست دارم ولی
 هرچی بگم بازم كمه

 


بدون تو .....

نه نمی خوام از تو و قصه نگات بگم
نه نمی تونم دیگه از خودم برات بگم
باورم نكردی و رفتی از كنار من
پر شد از بدون تو شعر قصه های من
حالا ديگه بی تو بايد
از تو بگم بدون تو بدون تو
دوباره نمی خوام
كسی چشای خیسمو ببینه
یه عمره حال و روز من همینه
كسی به پای گریه هام نمیشینه
دوباره یه گوشه
میشینمو واسه دلم می خونم
یه عمر در حسرت یه همزبونم
نمی شه ، خب ولی اینو میدونم
لحظه لحظه عبور كوچه كوچه راه دور
گریه های سر زده یك نگاه پر غرور

 


شب شهريوری .....

دلخوش كدوم شب شهريوری
وقتی پاييز توی راهه خوب من ؟
دیگه هیچ مسافری تو جاده نیست
آخه شهر خیلی سیاهه خوب من
دلخوش لبخند آسمون نباش
همه شبای ما بارونین
همه ستاره های عشقمون
پشت ابرهای سياه زندونین
دلخوش كدوم هوای تازه ای
وقتی كه دیگه نفس تو سینه نیست
دیگه تو چشم خودت نگاه نكن
وقت هیچ تصويری تو آیینه نیست
همه دلخوشی ها زودگذرن
همه غصه های ما موندنی
عمر شادی های ما رفته به باد
همه ثانيه ها سوزوندنی
بگو تو فكر كدوم خاطره ای
كه هنوز به خاطرش دلت خوشه
حالا كه فصل جدايی اومده
داره آینده ما رو می كشه

 

 

من و تو .....

تو ميگفتی كه من عاشق ترينم
بعد رفتنت ديدم تنها ترينم
من می خواستم برات از عشق بخونم
تو می خواستی كه فقط به پات بسوزم
هنوزم می گم تو عشق من بی رقيبم
توی اين دنيای تلخ من بی رفيقم
ولي حيف رفتي منو تنها گزاشتی
منو با آرزوهام جام گزاشتی
من می گفتم كه تو قشنگ ترينی
ندونستم سنگي و پر از فريبی
تو می خواستی كه برات يه برده باشم
من می خواستم هرچی باشم با تو باشم
ولی من خسته شدم ازت بريدم
از تو و عشقت چرا مهری نديدم
تو خودت خواستی بري تنهام بزاری
منم اينجا می شينم با بی قراری

 


زخم .....

من اگه كسی رو داشتم ديگه در به در نبودم
با غمو غربت واندوه ديگه همسفر نبودم
اگه زخم نخورده بودم تو رو باور نمي كردم
توی اين حسار پر درد با غمت سر نمي كردم
كولی شب زده بودم پشت گريه صدات كردم
از پس آينه اشك تا هميشه نگات كردم
درد عشق معنای مرگه مسلخه پاييزه برگه
قصه عشق و حقيقت قصه گل و تگرگه
آخه دردم درد تو بود درد دور از من و ما بود
شكل تنهايی و غربت سرنوشت آدما بود
با چشات دنيا رو ديدم حتی من فردا رو ديدم
توی قلب قطره بودن باتو من دريا رو ديدم
ديدی ای دل كه غم عشق دگر باره چه كرد؟
چون بشد دلربا يار وفادار چه كرد؟

 


تو می دونی .....

پشت اين پنجره ها دل می گيره
غم و غصه دلو تو مي دونی
وقتی از بخت خودم حرف ميزنم
چشام اشك بارون ميشه تو ميدونی
مي خوام امشب با خودم شكوه كنم
شكوه های دلمو تو مي دونی
بگم ای خدا چرا بختم سياست
بخت من چرا سياست تو مي دونی
پنجره بسته ميشه شب مي رسه
چشام آروم نداره تو می دونی
اگه امشب بگذره فردا ميشه
اگه فردا چی ميشه تو می دونی
عمری غم تو دلم زندونيه
دل من زندون داره تو مي دونی
هرچي بهش مي گم تو آزادی ديگه
ميگه من دوست دارم تو ميدونی

 


دلم هواتو كرده .....

نگا كن تو چشام توی عمق نگام
توی تك تك قدمای بی ريام

از تو می خونم

با خيال نگاهت صورت ماهت
صدای آهت فكر گناهت

من می مونم

تو كه نيستی كنارم آروم ندارم
در انتظارم و لحظه شمارم

باز بی تو

بی تو تنها تو خونم و از تو می خونم و
يادت می مونم و تويی تو  بهونم و

باز بی تو

دلم هواتو كرده تو اين شبای سياه
دوباره فرياد می زنم از ته قصه ها بيا

 


سهم من .....

سهم من بی تو غمه فقط همين
تنهايی نگو كمه ، اي نازنين
مال تو تموم اين ستاره ها
مال من غربت ساده زمين
تو بزار يه بار ديگه دل من
 توی اين زمونه عاشقی كنه
مي دونم واست غريبه ام
ولی باز دلم هواتو مبكنه
دستاي من بي تو سرده می دونی
بی تو بودن خود مرگه می دونی
تو نباشي سهم آسمون من
واسه من فقط تگرگه مي دونی
كمكم كن كه با اين ترانه ها
يه قناری از قفس جدا بشه
بشكنه فاصله هاي خسته رو
بزا تا قلب منو تو ما بشه
ای بهانه ادامه نفس
با تو من عاشق ميشم عاشقترين
من از اين زمين و آسمون و شب
تو رو از خدا می خوام فقط همين

 


شهر غصه .....

بعد اين همه مدت كه بی تاب تو بودم
به دستای نجيبت به عشقت نرسيدم
تو رو خواستم نزاشتم كسی پاشو بزاره
توی اين دل كوچيك كسی عشقی بياره
ديدي شد چی نصيبم از همه چی بريدم
مقصد من تو بودی به تو هم نرسيدم
ديدی آخر شكستم تو غم تو نشستم
چه اشتباهی كردم دل به دل تو بستم
بزا باور كنم تنهاترينم
بزا باور كنم كسی ندارم
بزا باور كنم قسمتم اينه
بايد تو شهرغصه پا بزارم

 


تنها يادگار .....

به خيالم بود كه دستات سايه بون خستگيمه
ندونستم كه نگاهت خود دل شكستگيمه
دردی از يه زخم كهنه هميشه همسفرم بود
لحظه اول ديدار وعده گاه آخرم بود
توی سستی قدمهام هميشه چهرتو ديدم
ندونستم كه از آغاز من به انتها رسيدم
ندونستم سرنگون از زخم خنجره تو بودم
پشت پا زدم به بختم وقتی از عشق تو دورم
از تو تنها يادگاره واسه من
خط خيس پشت قاب پنجره
كه نوشتی رفتنم هميشگی
پيش تو يه لحظه موندن نداره

 


اصلا انگار نه انگار .....

اصلا انگار نه انگار دوست داشتم يه روزی
منو آتيش زدی تو، گفتی بايد بسوزی
دوسم نداشتی عشقم ، وقتی برات می مردم
وقتی كه از اين و اون زخم زبون می خوردم
من ديگه طاقت ندارم حال رفاقت ندارم
دروغ شده وجود تو نای حماقت ندارم
بسه ولم كن و برو ديگه نمی خوامت تورو
تمومه هرچی بين ماست ديگه نمی خوامت برو
برو بابا ولم كن بزار كه تنها باشم
می خوام تو اين زمونه از آدما جداشم
تموم زندگيمو به پای تو گزاشتم
اما چی شد آخرش حتی تورم نداشتم
دوسم نداشتی عشقم وقتی برات می مردم
وقتی كه از اين و اون زخم زبون مي خوردم

 


خيال .....

چرا رهام نمی كنه يه لحظه اون چشمای تو
با چه زبونی بهت بگم از توی روياهام برو
از صيح تا شب كارم شده حسرت و رويا و خيال
روزام دارن ماه ميشن و ماهام ميشن يه روزی سال
خاطره ها نمی زارن يه لحظه زندگی كنم
براي ديدنت يه بار احساس تازگي كنم
ديگه به رسم يادگار هيچی برای  من نيار
تو رو خدا شبا ديگه پا توی خواب من نزار
بگو خيالت بره از تو رويام قده يه دنيا بی خيالی مي خوام
بگو كه يادت نپيچه تو قلبم اين قلب تيكه تيكه رو نمی خوام

 

 

 

شمع غریب ....

شمع غریب دل من انگاری فردا نداره

کویر مرده چشام میلی به دریا نداره

این روزا قلب عاشقم تو حسرت نگاهته

این مبتلا هنوز عاشق و چشم به راهته

این روزا قلب عاشقم اسیر بی کسی شده

انگار همه غمای تن با قلب من یکی شده

کاشکی می شد بهت بگم غریبی باورم شده

تو لحظه های بی کسی زجر تو یاورم شده

کاشکی می شد بهت بگم تو این غریبی یه دست

اونیکه عاشق تو بود یه گوشه بی صدا شکست

کاشکی می شد دوباره باز بیای و پیدام بکنی

مثل روزای عاشقی اسیر و شیدام بکنی

می خوام برم یه جای دور اونجا که یادت نباشه

می خوام برم یه جا که باز زجر خیالت نباشه

می خوام اما بدون عاشق وچشم به راهتم

با اینکه بی وفا شدی هنوز تو انتظارتم

می خوام برم اما بدون اسیر شدم تو این قفس

باز بری فریاد می زنم بمون کنارم یک نفس

بیا که بی قرارتم عاشق و چشم به راهتم

مثل همون روزای دور هر شب به انتظارتم

 

عكس تو ....

گفتی یه روز دوسم داری حالا میگی تنهام بزار

تو رو به عشقمون قسم رو قلب خستم پا نذار

پس نمی گیرم عشقمو آخه فقط مال توهه

گفتی خداحافظ ولی چشمام به دنبال توهه

امید زندگیم فقط روزای با تو بودنه

خاطره هام برای من بهونه واسه خوندنه

عکس تورو دارم هنوز فقط همین مونده برام

شبا نگاهش می کنم به یاد روز خنده هام

فراموشت نمی کنم شاید که برگردی یه روز

تو هم فراموشم نکن آخه دوست دارم هنوز

 

 

چيزي بگو خيال من آشفته تر شود 

چيزي شبيه شعر دلم زيروبر شود 

چيزي شبيه عطر حضور هميشه ات

از خاطرات دور ولي ساده تر شود

خواندم حضور چشم تو اينجا هميشگي است

خوش دارم اين خيال كمي تازه تر شود

تكراربي نهايت يك راه بي تو هيچ

حالا خيال كن پاي دلم خسته تر شود

ترسيده ام زهاي وهوي غريب غريبه ها

ترسم صداي آشناي تو هم دورتر شود

عمري گريخته ام از چند و چون عشق

ترسم كه سعي دل به نگاهت هدر شود

من بين ماندن و رفتن عجيب حيرانم

شعري بخوان كه رفتن دل سخت تر شود

من خوب مي شناسمت از لحن واژه ها

ترسم دلم نبيني و آواره تر شود

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 14:44  توسط دانیال حیدری   | 

 

امشب به چشمک ستارگان که از اعماق آسمان نثارم می کنند می نگرم

اما هیچ اثری از عشق در چشمک نورانی آنان نمی یابم

امشب دلم گرفته است و حتی درخشش ماه هم نمی تواند مرهمی برای قلب شکسته ام باشد

امشب سیاهی آسمان با سیاهی چشمانم یکی شده است و

قطرات باران که نرم نرمک بر بام گونه هایم می بارند و مرگ عشق را یاد آور می شوند

امشب بوسه ستارگان بر لبان معشوق دردی از عشق نمی کاهد

نمی دانم چرا امشب هوا بوی مرگ می دهد

نمی دانم چرا امشب نسیم عشق را بر گونه هایم حس نمی کنم

امشب از عشق خالیست و من هنوز نمناکی گونه هایم را احساس می کنم

واین بار گریه آسمان هم با من همراه شده است و

صدای باریدن آن بر گونه های زمین به صراحت به گوش می رسد

من و باران و شب و آسمان یکی شده ایم و

همگی به حال عشق و سوگند های شکسته شده عاشقان به قداست عشق می گرییم و

امشب صدای گریه من و آسمان در طبیعت طنین انداز شده است و

سکوتی که مرگ عشق حاکم کرده است می شکند

من گریه خواهم کرد


به وسعت تمام چشمه های گرم زندگی


به وسعت تمام چشمه های سرد خاموش


من گریه خواهم کرد


به وسعت عمر یک چشم


به وسعت نگاه طولانی یک عاشق


من گریه خواهم کرد


به وسعت تمام دریا های بی اب


به وسعت تمام زندگی های نا تمام


آیا جائی هست که با ریخته شدن اشکهای من لبریز نشود؟


آیا کسی هست که با اشکهایم دلتنگی هایم را بفهمد؟


آه ای خدای من!


آیا دل من نیز گریه کردن را فراموش خواهد کرد؟


آیا گریه نیز از من دوری خواهد گزید؟


افسوس که نمی دانم.....


و باز گریه و گریه و..........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 11:16  توسط دانیال حیدری   | 

ديگر هوايي براي تنفس نيست


قاضي سرنوشت من،

 

عاقبت خواستي تا رعشه هاي مرگ را بر اندام بي تابم نظاره كني؟

پس شتاب كن....

گلويم بي تاب طناب دار فراموشي توست...

نفس هايم به شماره افتاده اند...

شتاب كن...شتاب..
.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 11:14  توسط دانیال حیدری   | 

اینجا حلبچه است

صدای بمب، نفیر مرگ، جغرافیای سکوت

هفت هزار سال راه آمده ام

هفت هزار بار مرده ام

هفت هزار بار پرسیده ام

و پاسخ نشنیده ام

هفت هزار بار سرود آزادی سر داده ام

و بر چکاو بلند آرزوهایم ایستاده ام

این جا کردستان است

چند روزی به طراوت عید نمانده است

و ما هفت سین عید را

به عشق آنان که در انتظار نوروز

 اسفند را به لبخند گورهای بی نشان پیوند داده اند

در این مکان چیده ایم

باشد که در بهشت

هفت سین عیدشان در برابر چشمان خدا

سبز سبز چیده شده باشد.

  ( صدیقه تکاپو رها )

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 11:21  توسط دانیال حیدری   | 

بی تو مهتاب شبی،باز از آن کوچه گذشتم   

 بی تو مهتاب شبی،باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم،خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم،گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید!
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم،
تو،همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه،محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشهء ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید،تو به من گفتی:
ازین عشق حذر کن
لحظه ای چند برین آب نظر کن
آب،آیینه عمر گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی،چندی ازین شهر سفر کن
با تو گفتم:حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر،لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی،من نرمیدم،نه گسستم...
باز گفتم که:تو صیادی و من آهوی دشتم
تا بدام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم،نتوانم !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که:دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم،نرمیدم.
رفت در ظلمت غم،آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...
بی تو،اما به چه حالی از آن کوچه گذشتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 10:0  توسط دانیال حیدری   | 

هفت سين   

هفت سین سفره‌ای است که ایرانیان هنگام نوروز می‌‌آرایند. این هفت قلم «سین» می‌توانند هر چیزی با آوای آغازین «سین» باشند (نمادی از «سپنتا»). برای مثال این هفت قلم «سین» بسیار رایج هستند:


هرچند که در سفره ی هفت سین باید بهرحال هفت جزء که با آوای «سین» آغاز میشوند چیده شود، ولی برای زینت و چیدمان دلپذیرتر سفره ی هفت سین، تقریبا همه ی خانواده های ایرانی اجزاء دیگری هم در سفره میچینند و در آرایش و رنگامیزی سفره شان نهایت خوش سلیقگی را اعمال می‌کنند.

آینه و کتابی مقدس در کنار آن هم از اجزائی است که تقریبا در هر سفره‌ی هفت سینی چیده می‌شود. برخی بر این باورند که سکه که نماد «دارایی» وآب که نماد «پاکی و روشنایی» است بهتر است در کنار هم قرار گیرند و سکه را درون ظرفی از آب سر سفره می‌گذارند.سمنو و سنجد نیز گاهی به عنوان یکی از اعضای سفره به کار میروند.

در کشورهای مختلف هفت سین‌های متفاوتی پهن می‌شود، حتی در برخی از نقاط ایران و دیگر کشورها به‌جای هفت سین، هفت شین پهن می‌کنند، سفره هفت سینی که امروزه بیشتر مرسوم است داری هفت مورد از چیزهای مانند:

در سفره مرسوم است، میوه، گل، شیرینی‌های سنتی، ماهی قرمز، سبزی خوردن، کتاب آسمانی، دیوان شاعران، و آینه، قرار دهند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 9:59  توسط دانیال حیدری   | 

فرارسیدن عید نوروز باستانی رو بخدمت همه ی دوستان عزیزم تبریک می گم وآرزوی سال خوشی رو برای خود وخانواده هاشون دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 9:55  توسط دانیال حیدری   |