تبليغاتX
آسمون عاشقی

آسمون عاشقی

عشقی _هنر ی_رمانتیک

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که
او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
 گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم
========================================================================

با غروب این دل گرفته مرا
 می رساند به دامن دریا
می روم گوش می دهم به سکوت
چه شگفت است این همیشه صدا
 لحظه هایی که در فلق گم شدم
 با شفق باز می شود پیدا
 چه غروری چه سرشکن سنگی
 موجکوب است یا خیال شما
دل خورشید هم به حالم سوخت
سرخ تر از همیشه گفت : بیا
می شد اینجا نباشم اینک ‚ آه
بی تو موجم نمی برد زینجا
راستی گر شبی نباشم من
چه غریب است ساحل تنها
من و این مرغهای سرگردان
پرسه ها می زنیم تا فردا
تازه شعری سروده ام از تو
غزلی چون خود شما زیبا
تو که گوشت بر این دقایق نیست
 باز هم ذوق گوش ماهی ها

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب
 شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
 می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب
می دانم اری نیستی اما نمی دانم
 بیهوده می گردم بدنبالت ‚ چرا امشب ؟
هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
 نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب
ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
 ایکاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی اید صدا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را ‚ یک نفس هم نیست
 شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم ‚ تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم ‚ بی تو ‚ تا امشب
 ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
 آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب

 

 ( محمد علی بهمنی )

 

 




 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 8:45  توسط دانیال حیدری   | 

من همیشه تنهایم    

                                                                                                                                                                                           تنهایم به وسعت آسمانها  و زمین

نه نه بیشتر به وسعت  کهکشان راه شیری

نه بازهم بیشتر به وسعت تمام کهکشانها

هرکه با من در این تنهایی  همسفر شود

غرق میشود در اقیانوس بیکران این تنهایی

وحس  ناب تنها بودن

تنها ماندن و به اجبار زیستن را درک میکند.

من از روز ازل بوده ام تنها

وتا ابد خواهم بود تنها

این سرنوشت منست

من ابتدا گیاهی بودم در شرق دور باد دانه ام را باخود

بهاینجا آورد

دانه ام لقاح یافت و من شهد گلی  شدم در دهان زنبوری

من جزیی از زنبور شدم

زنبوری رانده شده و تنها

وجان دادم در خاک    غریب وتنها

از آن خاک گل من سرشته شد بازهم تنها

و من هزاران کالبد تغییر داده ام تنهایی

همه مجرد و یگانه 

و اکنون    این منم تنها

و میمیرم تنها با روحی سرگردان و

تنها تنها تنها..........................

 

==============================================================================

هر چه بود همين بود، نه دروغ بود و نه خيال...

 

هر چه بود باريدن باران بود و خيال سبك شدن اين بغض.

 

رؤيا را در واقعيت حل كردن و نوشيدن جرعه اي بيتابي.

 

دل بستن به نگاهي باراني و صدايي صبور.

 

مسح دستاني كه هميشه داغ بود از بودن.

 

هر چه بود داشتن نگاهت بود و باز هم دلتنگي.

 

هر چه بود همين بود...

 

تو مي داني چه شد كه من ماندم و اين همه سكوت؟

 

تو مي داني چه شد كه من ماندم و اين همه دلتنگي؟

 

تو مي داني چه شد كه من ماندم و اين همه نبودن ِ تو؟

 

تو مي داني چه شد كه من ماندم و اين همه سرگرداني؟

 

تو مي داني چرا هر چه اين نگاه ميبارد، اين بغض سبك نمي شود؟!

 

چقدر گفتم اينهمه بي نشان شدن دلتنگ ترم مي كند؟

 

چقدر گفتم اينهمه زمزمه نبودن بيتاب ترم مي كند؟

 

من گفتم اما تو باور نكردي.

 

دلتنگ تر شدم...

 

بيتاب تر شدم...

 

بعد هم من ماندم و خودم!

 

من ماندم و اين همه فراموشي ِ گاه و بيگاهي كه به نگاهت چنگ مي اندازد!

 

من ماندم و...

 

بگذريم!

 

نمي دانم چرا هميشه براي گرفتن سهممان دير مي رسيم!

 

هميشه وقتي مي رسيم كه ديگر هيچ نمانده جز حسرت!

 

نمي دانم من دير رسيدم يا تو زود رفتي!

 

تنها مي دانم من وقتي رسيدم كه ديگر هيچ نمانده بود از تو و من به همان هيچ قانع!

 

من به همان هيچ قانع و تو...

 

آخ كه نمي داني لحظه هاي نداشتنت چه با من كردند!

 

چقدر آغوش به روي ستاره ها گشودم تا پنهاني عطر تو را برايم بياورند.

 

چقدر آبي آسمان را به صداقت ابرها قسم دادم كه نازنين را به ياد تو بيندازد.

 

چقدر عطر باران را به نسيم ها سپردم تا نشاني از من برايت باشد.

 

نمي داني چقدر مي ترسيدم دلت را تنگ كنم.

 

مي ترسيدم بگويم نيازمندت هستم و تو صدايم را نشنوي.

 

مي دانستم از كهنگي نگاهم همه را خوانده بودي!

 

مي دانستم مي دانستي سرشارم از تو، اما سكوت مي كردي!

 

پرواز مي شدي در خيالم و من باز مي ترسيدم بيشتر دلتنگت كنم.

 

اما تو حتي از ترساندن من نمي ترسيدي!

 

حتي از بغض نگاهم نمي ترسيدي!

 

حتي از نداشتنم نمي ترسيدي!

 

و من... باز دلتنگ تر مي شدم...

 

بيتاب تر مي شدم...

 

باز هم من مي ماندم و خودم!

 

من مي ماندم و لمس هميشگي نداشتنت!

 

من مي ماندم و پايان قصه!

 

كار از كار گذشته است...باورت مي شود؟!

 

باورت مي شود قصه تمام شده باشد و نگاه هميشه منتظر من هم.

 

تو مانده باشي و يك دنيا بي خيالي سرد كه تن لرزان خيالت را رنجور كند.

 

تو مانده باشي و يك دنيا توجيهتو مانده باشي و يك دنيا دروغ.

 

تو مانده باشي و يك دنيا خيالات پوچ.

 

باورت مي شود، قصه تمام شده باشد و تو مانده باشي و هيچ؟

 

باورت شود!

 

قصه تمام شد!!!

 

 تو ماندي و هيچ!

=============================================================================

 

امشب به چشمک ستارگان که از اعماق آسمان نثارم می کنند می نگرم

اما هیچ اثری از عشق در چشمک نورانی آنان نمی یابم

امشب دلم گرفته است و حتی درخشش ماه هم نمی تواند مرهمی برای قلب شکسته ام باشد

امشب سیاهی آسمان با سیاهی چشمانم یکی شده است و

قطرات باران که نرم نرمک بر بام گونه هایم می بارند و مرگ عشق را یاد آور می شوند

امشب بوسه ستارگان بر لبان معشوق دردی از عشق نمی کاهد

نمی دانم چرا امشب هوا بوی مرگ می دهد

نمی دانم چرا امشب نسیم عشق را بر گونه هایم حس نمی کنم

امشب از عشق خالیست و من هنوز نمناکی گونه هایم را احساس می کنم

واین بار گریه آسمان هم با من همراه شده است و

صدای باریدن آن بر گونه های زمین به صراحت به گوش می رسد

من و باران و شب و آسمان یکی شده ایم و

همگی به حال عشق و سوگند های شکسته شده عاشقان به قداست عشق می گرییم و

امشب صدای گریه من و آسمان در طبیعت طنین انداز شده است و

سکوتی که مرگ عشق حاکم کرده است می شکند

من گریه خواهم کرد


به وسعت تمام چشمه های گرم زندگی


به وسعت تمام چشمه های سرد خاموش


من گریه خواهم کرد


به وسعت عمر یک چشم


به وسعت نگاه طولانی یک عاشق


من گریه خواهم کرد


به وسعت تمام دریا های بی اب


به وسعت تمام زندگی های نا تمام


آیا جائی هست که با ریخته شدن اشکهای من لبریز نشود؟


آیا کسی هست که با اشکهایم دلتنگی هایم را بفهمد؟


آه ای خدای من!


آیا دل من نیز گریه کردن را فراموش خواهد کرد؟


آیا گریه نیز از من دوری خواهد گزید؟


افسوس که نمی دانم.....


و باز گریه و گریه و..........

 ================================================================================

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 12:28  توسط دانیال حیدری   | 

تسلیت باد فرار رسیدن ایام شهادت بی بی دوعالم مادر حضرت صاحب الالمر (عج ) حضرت صدیقه طاهره (س)

 

يا ممتحنة امتحنك اللَّه الذى خلقك قبل ان يخلقك، فوجدك لما امتحنك صابرة، و زعمنا انَّا لك اولياء و مصدِّقون، و صابرون لكلِّ ما اتانا به ابوك صلى اللَّه عليه و اله، و اتى به وصيُّه، فانَّا نسئلك ان كنَّا صدَّقناك، الا الحقتنا بتصديقنا لهما، لنبشر انفسنا بانَّا قد طهرنا بولايتك. و مستحب است نيز آنكه بگويد: السَّلام عليك يا بنت رسول‏اللَّه، السَّلام عليك يا بنت نبى‏اللَّه، السَّلام عليك يا بنت حبيب‏اللَّه، السَّلام عليك يا بنت خليل‏اللَّه، السَّلام عليك يا بنت صفى‏اللَّه، السَّلام عليك يا يا بنت امين‏اللَّه، السَّلام عليك يا بنت خير خلق‏اللَّه، السَّلام عليك يا بنت افضل انبياء اللَّه و رسله و ملائكته، السَّلام عليك يا بنت خير البرية، السَّلام عليك يا سيدة نساء العالمين من الاولين والاخرين، السَّلام عليك يا زوجة ولى اللَّه و خير الخلق بعد رسول‏اللَّه، السَّلام عليك يا امَّ الحسن والحسين سيدى شباب اهل‏الجنة، السَّلام عليك ايَّتها الصديقة الشَّهيدة السَّلام عليك ايتها الرَّضية المرضيَّة، السَّلام عليك ايتها الفاضلة الزكية، السَّلام عليك ايتها الحوراء الانسيَّة، السَّلام عليك ايتها التَّقِيَّةُ النَّقِيَّة، السَّلام عليك ايَّتها المحدَّثة العليمة السَّلام عليك ايتها المظلومة المغصوبة، السَّلام عليك ايَّتها المضطهدة المقهورة، السَّلام عليك يا فاطمة بنت رسول‏اللَّه و رحمة اللَّه و بركاته، صلى اللَّه عليك و على روحك و بدنك اشهد انك مضيت على بينة من ربك، و ان من سرك فقد سر رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و اله، و من جفاك فقد جفا رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و اله، و من اذاك فقد اذى رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و اله، و من وصلك فقد وصل رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و اله، و من قطعت فقد قطع رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و اله، لانك بضعة منه و روحه الذى بين جنبيه، كما قال صلى اللَّه عليه و اله، اشهد اللَّه و رسله و ملائكته انى راض عمن رضيت عنه، ساخط على من سخطت عليه، متبرء ممن تبرئت منه، موال لمن واليت، معاد لمن عاديت، مبغض لمن ابغضت، محب لمن احببت، و كفى باللَّه شهيدا و حسيبا و جازيا و مثيبا. پس صلوات مى‏فرستى بر حضرت رسول و ائمه اطهار عليهم‏السلام.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 18:12  توسط دانیال حیدری   | 

 

تقدیم به ساحت آسمانی گل نرگس حضرت صاحب الزمان مهدی موعود (عج )

اي نامت از دل و جان

در همه جا به هر زبان جاري

عطر پاك نفست سبز و رها از

آسمان جاري

نور يادت همه شب در دل ما

چو كهكشان جاري

تو نسيم خوش نفسي / من كوير خاك و خسم

گر به فريادم نرسي / همچو مرغي در قفسم

تو با مني اما ...

من از خودم دورم

چو قطره از دريا / من از تو مهجورم

اي نامت از دل وزبان جاري

عطر پاك نفست سبز و رها از آسمان جاري

روح يادت همه شب در دل ما چو كهكشان جاري

با يادت اي بهشت من آتش

دوزخ كجاست

عشق تو در سرشت من با دل وجان آشناست

چگونه فريادت نزنم

چرا دم از يادت نزنم

در اوج تنهايي / اگر زمين

 ويرانه شود 

جهان همه بيگانه شود /تويي كه با مايي

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 12:16  توسط دانیال حیدری   | 

 

روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن

از در نشد از پنجره ، زوري خودت رو جا نكن

آدمكاي شهر ما بازيگرايي قابلن

وقتش بشه يواشكي رو قلب هم پا مي زارن

تو قتلگاه آرزو عاشق كشي زرنگيه

شيطونك مغزاي ما دلداده دو رنگيه

دلخوشي هاي الكي ، وعده هاي دروغكي

عشقاشونم خلاصه شد تو يك نگاه دزدكي

آدمكاي شب زده قلبا رو ويرون مي كنن

دل ستاره ي منو ، از زندگي خون مي كنن

ستاره ها لحظه ها رو با تنهايي رنگ مي زنن

به بخت هر ستاره اي ، آدمكا چنگ مي زنن

عمري به عشق پر زدن قفس رو آسون مي كنن

پشت سكوت پنجره چه بغضي بارون مي كنن
!
مردم سر تا پا كلك ، رفيق جيب هم مي شن

دروغه كه تا آخرش ، همدل و هم قسم مي شن

رو دنده حسادتا زندگي رو مي گذرونن

عادت دارن به بد دلي نمي تونن خوب بمونن

قصه روزگار اينه ، به هيچ كسي وفا نكن

روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن

=============================================

 همسرایی یک تکه سنگ و موج

آهنگ غربتی که پُراز عطر رفتن است

با وحشتی غریب

فریاد می زنند ز پرواز قطره ها

در خط ممتد دریا

آنجا که فاصله آسمان و آب

در چشمهای خیره مردم

یک شکل هندسی است

بین غریبی دریا و آسمان

معنای فاصله

به خطری جلوه می کند .

من غربتم به بلندای آسمان

تو وسعتت همه آبی بیــکران

این خط ،

چه ارتفاع وسیعی زغربت است

در آرزوی رسیدن به تو

آبی بیکران

دائم همه تنم

پُر از شوق خواهش است .

تنها امید وصل تو زیبا

برای من

امید بارش است

میخواهم این خط ممتد به درکنم

من قطره ای حقیر

از ابر می چکم

تا لحظه ای دگر

گُم می شوم به دل موجِ سرکشی

احساس میکنم

که بزرگم مثال تو

لبریزم از تو و سرکش مثال تو

از هرچه ارتفاع و خط و فاصله تهی

من محو می شم

غرقم درون دل بیکران تو

دریای عشق من

آبی بیکران

میدانم عاقبت

من باز قطره ام

آن لحظه که در پیچ و تاب موج

من را به دل سنگ می زنی

من باز قطره ام

من باز می پرم

آهنگ غربتم پر از عطر رفتن است

فریاد می زنم

یک روز عاقبت باز اشک می شوم

از ابر می چکم

من باز می رسم

...

من را ز خود مران

آبی بیکران

من دل خوش همان

دَمِ نابِ رسیدنم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 22:32  توسط دانیال حیدری   | 

دیگه تصمیم خودمو گرفتم یکبار برای همیشه میخواهم دیگه با تنهایی و سرنوشتی که اینگونه برام رقم زده نجنگم بلکه باهاش کنار بیام وتا همیشه برای خودم تنها بمونم دیگه حوصله ی انتخاب کردن وانتخاب شدن رو ندارم حالم از عزیزم ودوستت دارم های پوچ و بی انتها وسراب گونه بهم میخوره حالم از رفاقت با کسی که تورو بخاطر خودت نخواد بهم میخوره حالم از اینکه همیشه بچه مثبت باشم بهم میخوره دلم میخواد بد باشم اینهمه خوبی که چی شاید کسی منو بخاطر بدیم بخواد که البته دیگه اصلا برام مهم نیست من مسخ شدم مسخ درست مثل شخصت مسخ شده داستان فرانتس کافکا

باید مثل همیشه تنها زندگی کنم که البته مزایای زیادیم داره من دیگه گله ای ندارم

خدا را شکر

 

می زنی

                   حرفت را 

می زنم

                    حرفم را

 

می رنجند حروف 

از من و تو

 

ما

                   از هم...

 

 

 

 

نه!

 

حرفی نزن 

 

            تو حرف نداری 

اگر

 

 حرفی برایت در نیاورند. 

 

 

 

 

به حرف آمدی و

 

          به سکوت رفتی.  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 13:31  توسط دانیال حیدری   |