من همیشه تنهایم
تنهایم به وسعت آسمانها و زمین
نه نه بیشتر به وسعت کهکشان راه شیری
نه بازهم بیشتر به وسعت تمام کهکشانها
هرکه با من در این تنهایی همسفر شود
غرق میشود در اقیانوس بیکران این تنهایی
وحس ناب تنها بودن
تنها ماندن و به اجبار زیستن را درک میکند.
من از روز ازل بوده ام تنها
وتا ابد خواهم بود تنها
این سرنوشت منست
من ابتدا گیاهی بودم در شرق دور باد دانه ام را باخود
بهاینجا آورد
دانه ام لقاح یافت و من شهد گلی شدم در دهان زنبوری
من جزیی از زنبور شدم
زنبوری رانده شده و تنها
وجان دادم در خاک غریب وتنها
از آن خاک گل من سرشته شد بازهم تنها
و من هزاران کالبد تغییر داده ام تنهایی
همه مجرد و یگانه
و اکنون این منم تنها
و میمیرم تنها با روحی سرگردان و
تنها تنها تنها..........................
==============================================================================
هر چه بود همين بود، نه دروغ بود و نه خيال...
هر چه بود باريدن باران بود و خيال سبك شدن اين بغض.
رؤيا را در واقعيت حل كردن و نوشيدن جرعه اي بيتابي.
دل بستن به نگاهي باراني و صدايي صبور.
مسح دستاني كه هميشه داغ بود از بودن.
هر چه بود داشتن نگاهت بود و باز هم دلتنگي.
هر چه بود همين بود...
تو مي داني چه شد كه من ماندم و اين همه سكوت؟
تو مي داني چه شد كه من ماندم و اين همه دلتنگي؟
تو مي داني چه شد كه من ماندم و اين همه نبودن ِ تو؟
تو مي داني چه شد كه من ماندم و اين همه سرگرداني؟
تو مي داني چرا هر چه اين نگاه ميبارد، اين بغض سبك نمي شود؟!
چقدر گفتم اينهمه بي نشان شدن دلتنگ ترم مي كند؟
چقدر گفتم اينهمه زمزمه نبودن بيتاب ترم مي كند؟
من گفتم اما تو باور نكردي.
دلتنگ تر شدم...
بيتاب تر شدم...
بعد هم من ماندم و خودم!
من ماندم و اين همه فراموشي ِ گاه و بيگاهي كه به نگاهت چنگ مي اندازد!
من ماندم و...
بگذريم!
نمي دانم چرا هميشه براي گرفتن سهممان دير مي رسيم!
هميشه وقتي مي رسيم كه ديگر هيچ نمانده جز حسرت!
نمي دانم من دير رسيدم يا تو زود رفتي!
تنها مي دانم من وقتي رسيدم كه ديگر هيچ نمانده بود از تو و من به همان هيچ قانع!
من به همان هيچ قانع و تو...
آخ كه نمي داني لحظه هاي نداشتنت چه با من كردند!
چقدر آغوش به روي ستاره ها گشودم تا پنهاني عطر تو را برايم بياورند.
چقدر آبي آسمان را به صداقت ابرها قسم دادم كه نازنين را به ياد تو بيندازد.
چقدر عطر باران را به نسيم ها سپردم تا نشاني از من برايت باشد.
نمي داني چقدر مي ترسيدم دلت را تنگ كنم.
مي ترسيدم بگويم نيازمندت هستم و تو صدايم را نشنوي.
مي دانستم از كهنگي نگاهم همه را خوانده بودي!
مي دانستم مي دانستي سرشارم از تو، اما سكوت مي كردي!
پرواز مي شدي در خيالم و من باز مي ترسيدم بيشتر دلتنگت كنم.
اما تو حتي از ترساندن من نمي ترسيدي!
حتي از بغض نگاهم نمي ترسيدي!
حتي از نداشتنم نمي ترسيدي!
و من... باز دلتنگ تر مي شدم...
بيتاب تر مي شدم...
باز هم من مي ماندم و خودم!
من مي ماندم و لمس هميشگي نداشتنت!
من مي ماندم و پايان قصه!
كار از كار گذشته است...باورت مي شود؟!
باورت مي شود قصه تمام شده باشد و نگاه هميشه منتظر من هم.
تو مانده باشي و يك دنيا بي خيالي سرد كه تن لرزان خيالت را رنجور كند.
تو مانده باشي و يك دنيا توجيهتو مانده باشي و يك دنيا دروغ.
تو مانده باشي و يك دنيا خيالات پوچ.
باورت مي شود، قصه تمام شده باشد و تو مانده باشي و هيچ؟
باورت شود!
قصه تمام شد!!!
تو ماندي و هيچ!
=============================================================================
امشب به چشمک ستارگان که از اعماق آسمان نثارم می کنند می نگرم
اما هیچ اثری از عشق در چشمک نورانی آنان نمی یابم
امشب دلم گرفته است و حتی درخشش ماه هم نمی تواند مرهمی برای قلب شکسته ام باشد
امشب سیاهی آسمان با سیاهی چشمانم یکی شده است و
قطرات باران که نرم نرمک بر بام گونه هایم می بارند و مرگ عشق را یاد آور می شوند
امشب بوسه ستارگان بر لبان معشوق دردی از عشق نمی کاهد
نمی دانم چرا امشب هوا بوی مرگ می دهد
نمی دانم چرا امشب نسیم عشق را بر گونه هایم حس نمی کنم
امشب از عشق خالیست و من هنوز نمناکی گونه هایم را احساس می کنم
واین بار گریه آسمان هم با من همراه شده است و
صدای باریدن آن بر گونه های زمین به صراحت به گوش می رسد
من و باران و شب و آسمان یکی شده ایم و
همگی به حال عشق و سوگند های شکسته شده عاشقان به قداست عشق می گرییم و
امشب صدای گریه من و آسمان در طبیعت طنین انداز شده است و
سکوتی که مرگ عشق حاکم کرده است می شکند
من گریه خواهم کرد
به وسعت تمام چشمه های گرم زندگی
به وسعت تمام چشمه های سرد خاموش
من گریه خواهم کرد
به وسعت عمر یک چشم
به وسعت نگاه طولانی یک عاشق
من گریه خواهم کرد
به وسعت تمام دریا های بی اب
به وسعت تمام زندگی های نا تمام
آیا جائی هست که با ریخته شدن اشکهای من لبریز نشود؟
آیا کسی هست که با اشکهایم دلتنگی هایم را بفهمد؟
آه ای خدای من!
آیا دل من نیز گریه کردن را فراموش خواهد کرد؟
آیا گریه نیز از من دوری خواهد گزید؟
افسوس که نمی دانم.....
و باز گریه و گریه و..........
================================================================================