تبليغاتX
آسمون عاشقی

آسمون عاشقی

عشقی _هنر ی_رمانتیک

عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای مه آرزومندم
بر تو پابندم
از تو وفا خواهم
من ز خدا خواهم
تا به رهت بازم جان
تا به تو پیوستم
از هم بگسستم
بر تو فدا سازم جان

سلام بهمه دوستانی که با نظرات مطالب راهنمایی ها همدردی ها اظهار محبت و لطف ها شون منو کمک و راهنمایی کردن و بمن یاد دادن چطور باید مثل یه مرد تنها و مقاوم مبارزه کنم و جلوی همه مشکلات بایستم وخم به ابرو نیارم عده ای از دوستان منو به درنظرداشتن یاد خدا و صبر پیشه کردن دعوت کردن از اونا هم ممنون

راستش من میخوام بگم من یه بچه مذهبیم و استاد این روضه خونی ها و کل دین و تقدیر ومصلحتو وشاید باید این چنین می بود را از برم و صبرم هم خیلی زیاده ولی باید بگم از همه شما دوستان همه چی شنیدم و خیلی حال کردم که هنوز کسی بحرفهام گوش میده ولی دیدید خداییش همه یا همدرد شدن یا معلم وکسی یار نشد ومن بسیار بسیار پشیمانم از این که صادقانه حرفم رو زدم چون آبروم رفت و بمقصد نرسیدم دست خدا همراهتون و یا حق


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 20:54  توسط دانیال حیدری   | 

دوستان عزیزم شاید نوشتن این مطالب از سوی جوانی با  ۲۸ سال سن عجیب باشد ولی دیگر تحملم

وصبرم سرآمده دلم میخواهد کسی پیدا شود وپیله ی تنهایی مرا که بوسعت تاریخست را بشکافد

خسته شدم از بی همدمی ازاینکه نباشدگوشی که برایش نجوایی عاشقانه و دردمندانه کنم واینکه

نباشد چشمی تا خودم را درآن جشتجو کنم واینکه نباشد دستی تا بفشارد دستم رامن میخواهم داد

بزنم که از تنهایی خسته شده ام بابا من هم آدمم دل دارم عشق را می فهمم درد را حس می کنم دلم

درسینه در حال انفجارست بغض راه گلویم را بسته و دستانم به آسمان درازست و چشمم براهه جاده

که شاید کسی بیاید و مرا از سالها تنهاییم بدرآورد وتسکینم دهد و یارم باشد و بفهمد که من هم آدمم

عاجزانه از شما میخواهم که دست دوستیم را بفشارید هرکدامتان که هنوز ذره ای دل در سینه دارید

وهنوز انسانیت را لمس می کنید وهنوز میفهمید که درد تنهایی چیست و کسانی که درد عشق را

چشیده ایدمن چشم براهم که بیایید و بگویید می خواهید با من باشید تا انتهای جاده و من جانم را

درراه شما فداخواهم کرد که یکنفر مرا درک می کند که یکنفر مرا می فهمد بابا بخدا من هم آدمم و آدم

برای تنهایی خلق نشده است وآدم باید جفت باشد تا معنای زندگی را بفهمد این مسابقه ایست تا 

برای من ثابیت شود که آدمیت هنوز پا برجاست وروح انسانیت هنوز در تن همه جاریست دستانم رو به

شما ست تا دستی در دستم بنهید وشریکی برای ادامه ی مسیر زندگی تاآن موقع ...........

 

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چـه کرد
 
چون بـشد دلـبر و با یار وفادار چـه کرد
 آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخـت
 
آه از آن مست که با مردم هشیار چـه کرد
 
اشـک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار
 
طالـع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد
 
برقی از مـنزل لیلی بدرخـشید سـحر
 
وه کـه با خرمن مجنون دل افگار چـه کرد
 
ساقیا جام می‌ام ده کـه نـگارنده غیب
 
نیسـت معـلوم که در پرده اسرار چه کرد
 
آن کـه پرنـقـش زد این دایره مینایی
 
کـس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
 
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
 
یار دیرینـه بـبینید کـه با یار چـه کرد!*

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 12:25  توسط دانیال حیدری   | 

 

اگر بعد از مرگم از تو پرسیدند : آن وجودی را که
زمانی با تو میدیدند که بود؟

بگو: دنیایی از عشق بود که درحسرت رسیدن به
کرانه عشق مرد.

بگو: دیوانه ی بت پرستی بود که بتش را دیوانه
وار دوست می داشت.

بگو: اشک در بدری بود که به هیچ دیده ای به جز
دیده ی من آشیان نداشت.

بگو: برای اندک زمانی با من بود ولی تا آخرین
لحظه هایش می گفت :

تــا ابـــد دوستت دارم

 

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 13:25  توسط دانیال حیدری   | 

مانده در ، خاطرم ، يادي از شبهاي ديرين
رفتي و ، مانده ام ، بي تو من تنها و غمگين
باور كن ، ندارم ، جز ياده تو ياده ديگر
دريغا ، لحظه اي ، جز خيالت نيست در سر
من موندم و يك خاطره ، خاطره اي تلخ و غمگين
رفتي و با رفتنت ، افتادم در دام نفرين
رفتي و با رفتنت ، افتادم در دام نفرين

خدايا چه سخته ، روز و شب محنت كشيدن
با ياد گذشته ، هر شب و به صبح رسيدن
چه حاصل ز دنيا ، جز غم و اندوه و زاري
يه زخمه ست ، يه خنجر ، تا هميشه يادگاري
همينه ، هميشه ، هر چي عاشقه مي دونه
جدايي ، مي رسه ، عاقبت تنها مي مونه
كاش مي شد ، دست غم ، از من و تو دور بمونه
براي عشق ما ، شعر دلتنگي نخونه
شعر دلتنگي نخونه

اينها نتيجه ي تقدير من نبود
آغاز با تو بود
تقصير من نبود
فكر نكن دلم برايت تنگ نمي شود
فكر نكن نمي شود ببينمت ، يعني نمي خواهم ببينمت
ببين! نگذاشتند با نخواستيم كلي فرق دارد
مي سپارمت به باراني كه عصر خنك آن پنجشنبه باريد وتو اسمش را گذاشتي اتفاق آشناييمان
مي سپارمت به آن دو ستاره كه ديگر مال ما نيست
به تمام زيبا ها! برو زيبا ، سرنوشت را نمي شود از سر نوشت ، خداحافظ ، خداحافظ

همينه ، هميشه ، هر چي عاشقه مي دونه
جدايي ، مي رسه ، عاقبت تنها مي مونه
كاش مي شد ، دست غم ، از من و تو دور بمونه
براي عشق ما ، شعر دلتنگي نخونه
شعر دلتنگي نخونه

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 17:57  توسط دانیال حیدری   |