| 1 2 3 4 5 6 7 8 |
می بینم صورتمو تو آینه
با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی می خواد ؟
اون به من، یا من به اون خیره شدم
باورم نمی شه هر چی می بینم
چشامو یه لحظه رو هم می ذارم
به خودم می گم که این صورتکه
می تونم از صورتم ورش دارم
می کشم دستمو روی صورتم
هر چی باید بدونم ،دستم میگه
منو توی آینه نشون می ده
می گه این تویی، نه هیچ کس دیگه
جای پاهای تموم قصه ها
رنگ غربت تو تموم لحظه ها
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا ؟
آینه می گه تو همونی که یه روز
می خواستی خورشید و با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونه ات شده
داری بی صدا تو قلبت می میری
می شکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آینه می شکنه، هزار تیکه می شه
اما باز تو هر تیکش عکس منه
عکسها با دهن کجی به هم می گن
چشم امید و ببُر از آسمون
روزا با هم دیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی می دن تمومشون
از وبلاگ دوست عزیزم http://www.aghiloyalda.blogfa.com/
سلام فرارسيدن ماه ضيافت الله رابهمه تون تبريك ميگم والتماس دعا دارم
ايتم شعری از وبلاگ اقاي سيدمحمد حسين حسيني
قدری قریب امدو خیلی غریب رفت
همچون حسین امدو چون بوی سیب رفت
تاریخ نا نوشته اقوام پاکها
بعد از دو قرن و نیم فرازو نشیب رفت
حتی کسی نبود که گاهی صدا کند
این اخرین غریب چرا بی حبیب رفت
گفتیم پس کجاست چرا پیش ما نبود
گفتند پیش پای شما عنقریب رفت
اصلا بنا نبود که مارا رها کند
اقای اتفاق به شکلی عجیب رفت
او میرود هنوز ولی سر به زیر تر
فریاد میزنیم که خیلی نجیب رفت
ما دست بردعا که شاید از اسمان
اینجا بیاید انکه چو امن یجیب رفت
ما خون به دل نشسته ناحیه اش شدیم
اورا که با حکایت شیب الخضیب رفت
لطف همه تون ممنونم بازهم برام نظر بذارید و یادی هم ازاین مرد تنها بکنید . یا حق
زدوديــــده خون فشانم زغمت شب جــــــدائی
چه کنم که هست اينها گل بــــــاغ آشنائی
همه شب نهــــاده ام سر؛ چوسگان برآستــانت
که رقيب درنيــــايد به بهــانه گــــــــدائی
درگلستــــان چشمم زچه رو هميشه بــــازست
باميـــــد آنکه شايد تـو زچشم من درآئـی
ابروان و چشم يــــــارم بنظر چنان نمـــــــايد
که ميان سنبلستان چرد آهوی ختـــــــــائی
بکدام مکتب است اين؛ بکدام مذهب است اين
که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرائی؟؟
بطواف کعبــــه رفتم به حـــــــرم رهم ندادند!
که برون درچه کردی که درون خانه آئی؟
بقمـــارخانـــــــه رفتم همــه پاکبـــــــــاز ديدم
چو به صومعه رسيدم همه زاهـــــد ريايی
در ديــــــــر ميزدم که نـــــــــــــدا زدر درآمد
که درآ؛ درآ فلانی که تو خود از آن مائی
