|
|
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت | |
با من برای تازه شدن زندگی کند
حتی اگر نشد دل ما همصدای هم
توی شناسنامه ی من زندگی کند
دختر که بود خواست که در فیلم نامه ام
او جای نقش اول زن زندگی کند
با چادر سپید بیاید به خانه ام
تا پوشش حریر کفن زندگی کند
حس می گرفت مثل عروسی که رقص را
می خواست دن ددن دددن زندگی کند
اما نشد ، نشد که ببیند ، نمی شود
یک روح مرده در دو بدن زندگی کند
* * *
حالا تو نیستی و دلم سعی می کند
هی سعی می کند مثلا زندگی کند
* * *
ای زندگی! اگر چه به کامش ...از این به بعد
یک ساز عاشقانه بزن زندگی کند
سرمان را به کلاهی دادیم
به تنمان نیارزید
و سرما تا استخوان رفت
آن بالا سر باغ
بوی سیب زدند
و این سر دل به دل
پشت مان میسوزد
آه ، .... چه داغی است
عشق
پدرش هم سوخت
و ما به خیرات رفتیم
آن بالا
خبری نبود
خالی می دادند
پـــوچ خـوردیــم
از درون هم هــیچ .........
*
بهشت جهـنـم
تـــــازه زمـیـن تف مان نکند !!!!!
جای شکرش باقی ....
آ ه ... مـریـخ ....!!
ایـن شـــر
آ ن بشـــر نیست
فــــردا
قیا متی است
زندگی
بــود و نـبودمـان بـه کـنـار .......
انداختیم پشت گوشمان
تنهایی رویید
و سرمان بی کلاه ماند.!
تنها به یک اشاره ی کوچک ، به هر چه هست
تنها به یک اشاره ی کوچک ، به هر چه نیست
ایـــن زندگــی به درد دل مــن نخــورد ، خـورد ؟
ایــــن قــرص هــم که درد ســرم را نبـرد ، برد ؟
مـن یک رقم ، ... رگـــم قلیان رگــی که نیست
بـا یـک اشــاره بـا جـــریــان رگــی کــه نیــست
اصــلا تــپانــچه ای کــه بــه مــن تیر مــی کشد
یک لحظه راســت ، یا که چــپم ، تیر می کشد
دیگــــر تــــمـام فلــــســــفه هـــا گیــــج میــــرود
حـــتی امــــید مــــن بــــه خــــــــدا گیــج مــیرود
*
دکــــتر نشـــسته خیـــره به چشـمی که زل زده
یــک چشم خــیره ـ خـیره به چشمی که زل زده
مـــــن یــــخ زده ، خــیــــال تو در خـــــاک یخ زده
یــــک عاشــــق شکــــسته و غــــمناک ، یخ زده .
تو را گم مي كنم هر روز و پيدا ميكنم هر شب
بدينسان خوابها را با تو زيبا مي كنم هر شب
تبي اين گاه را چون كوه سنگين مي كند آنگاه
چه آتشها كه در اين كوه برپا مي كنم هر شب
تماشايي است پيچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
كه پيچ و تاب آتش را تماشا مي كنم هر شب
مرا يك شب تحمل كن كه تا باور كني اي دوست
چگونه با جنون خود مدارا مي كنم هر شب
چنان دستم تهي گرديده از گرماي دست تو
كه اين يخ كرده را از بي كسي ها مي كنم هرشب
تمام سايه ها را مي كشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهرحاشا مي كنم هر شب
دلم فرياد مي خواهد ولي در انزواي خويش
چه بي آزار با ديوار نجوا مي كنم هر شب
كجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي ؟
كه من اين واژه را تا صبح معنا مي كنم هر شب
