تبليغاتX
آسمون عاشقی

آسمون عاشقی

عشقی _هنر ی_رمانتیک

رستني ها كم نيست
من وتو كم بوديم
خشك و پژمرده وُ،
تا روي زمين خم بوديم
گفتني ها كم نيست،
من و تو كم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ از آغاز
چنين درهم و برهم گفتيم
ديدني ها كم نيست
من و توكم ديديم
بي سببب از پاييز
جاي ميلاد اقاقي ها را پرسيديم
چيدني ها كم نيست
من وتو كم چيديم
وقت گل دادن عشق
روي دار قالي،
بي سبب
حتي پرتاب گل سرخي را ترسيديم
خواندني ها كم نيست
من وتو كم خوانديم
من وتو ساده ترين شكل سرودن را
در معبر باد با دهاني بسته وا مانديم
من وتو كم بوديم
من و تو، اما در ميدان ها
اينك اندازه ما مي روييم
ما به اندازه ما مي بينيم،
ما به اندازه ما مي چينيم
ما به اندازه ما مي روييم
مابه اندازه ما مي گوييم
من وتو كم نه كه بايد
شب بي رحم و گل مريم و
بيداري شبنم باشيم
من وتو خم نه و
در هم نه وكم هم نه،
كه مي بايد ، با هم باشيم
من وتو حق داريم
در شب اين جنبش
نبض آدم باشيم
من وتوحق داري
كه به اندازه ما هم شده
باهم باشيم
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 12:5  توسط  حیدری   | 

بازم آفتاب غروب کردوشب اومده

بجون خسته ام بازم تب اومد

بازم از ناله خونین قلبم

صدای بانک یارب یارب اومد

شب اومد وای شب اومد وای شب اومد

بجون خسته ام بام تب اومد

هوا تاره چراغم سوت وکوره

تنم داره می سوزه مثل کوره

خدایااین ورق کسی برمی گرده

این از رسم خداوندی به دوره

چه تب داره ومریض دارم امشب

چه دردناله خیزی دارم امشب

خدایا این طبیب یا حبیب

چه مهمونه عزیزی دارم امشب

بازم آفتاب غروب کردوشب اومد

بجون خسته ام بازم تب اومد

بازم از ناله خونین قلبم

صدای بانک یارب یارب اومد

شب اومدوای شب اومد وای شب اومد

بجون خسته ام بازم تب اومد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 12:0  توسط  حیدری   | 

کجا سفر رفتی
که بی خبر رفتی
اشکم را چرا ندیدی
از من دل چرا بریدی
پا از من چرا کشیدی
که پیش چشمم بر دگر رفتی

بیا به بالینم،که جان مسکینم
تابِ غم دگر ندارد
جز بر تو نظر ندارد
جان بی تو ثمر ندارد
مگر چه کردم
که بی خبر رفتی

چه قصّه ها که از وفا گفتی با من
تو بی محبتی کنون جانا یا من

تو چنان شرر به خدا خبر ز خدا نداری
رَوَد آتش از سرِ آن سرا که تو پا گذاری

سوزِ دلم را تو ندانی ، آتش جانم ننشانی

با غمت درآمیزم،از بلا نپرهیزم
پیش از آن برم بنشین،کز میانه برخیزم

رو به تو کردم به خدا خو به تو کردم که هم آغوش تو باشم
دل به تو بستم به امیدت بنشستم که قدح نوش تو باشم

چه شود اگر نفس سحر خبری زِ توآرد
به کَس ِ دگر نکنم نظر که دلم نگذارد

رفتی و صبر و قرار مرا بردی،بردی
طاقت این دلِ زارِ مرا بردی،بردی

کجا سفر رفتی
که بی خبر رفتی
اشکم را چرا ندیدی
از  من دل چرا بریدی
پا از من چرا کشیدی
که پیش چشمم بر دگر رفتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 19:17  توسط  حیدری   |